تبليغاتX
UIC

UIC

وبلاگ هنري

 
کاریکاتور در مطبوعات به ابزار سیاسی تبدیل شده است


امروز از کاریکاتور به خصوص در مطبوعات استفاده‌های سیاسی می‌شود تا هنری. روی این اصل کاریکاتور به تدریج به یک ابزار تبدیل و ابعاد هنری آن به فراموشی سپرده شده است.
علی هاشمی شهرکی که اخیرا نمایشگاهی از کاریکاتورهای خود در خانه کاریکاتور ایران برپا کرده، درباره نمایشگاه خط خطی ها به خبرنگار مهر گفت: "در پنجمین نمایشگاه انفرادی خود سعی کردم بیش از آنکه به ارائه مضامین بپردازم، طرح ها و اتودهای اولیه ام را در قالب خط خطی کردن به تصویر بکشم."

هاشمی که سال هاست در کیهان کاریکاتور فعالیت می کند، درباره جایگاه فعلی کاریکاتور در مطبوعات گفت: "کاریکاتور هنری کاربردی و پویاست و امیدوارم مجلات آن بیش از آنچه اکنون هست باشد و جهت گیری کاریکاتوریست ها این قدر سمت و سوی سیاسی پیدا نکند. گرچه قصد ندارم کاریکاتور مطبوعاتی و نمایشگاهی را با هم مقایسه کنم، اما تصور می کنم هر دو اینها هنر صرف هستند. اما امروز از کاریکاتور به خصوص در بستر مطبوعات استفاده سیاسی می شود تا هنری. روی این اصل کاریکاتور به تدریج دارد به یک ابزار مبدل و ابعاد هنری آن فراموش می شود."

وی خاطرنشان کرد: "متاسفانه باید گفت امروز کاریکاتور به جایی رسیده که هنرمندان این رشته به صرف دیده شدن خود را به هر شرایط فکری و ذهنی تسلیم می کنند. کار سفارشی به نوعی آفت کاریکاتور است. در مطبوعات خارجی از صفحه کاریکاتور به عنوان صفحه آزاد یاد می شود. اما در ایران کاریکاتوریست بیشتر به یک سفارش پذیر شباهت دارد. از این گذشته کاریکاتور رسالتی انتقادی دارد و نباید به واسطه چنین مسائلی سطح آن را در مطبوعات و در نمایشگاهها کاهش داد."

هاشمی شهرکی گفت: "من شخصا سعی می کنم درباره کاریکاتور صحبت نکنم. معتقدم این هنر باید خود به خود جایگاهش را در جامعه پیدا کند. با این حال در طول سال ها فعالیت به این نتیجه رسیدم که ساختار کلی کار می تواند جذابتر از سایر موارد باشد. همچنین حین خلق اثر به یک برخورد علمی دست یافتم که این هم تجربه جدیدی است. من کاریکاتوریستی هستم که گرچه به نسبت سایرین در این حوزه کم کار می کنم، اما می کوشم سوژه هایی نو و تاثیرگذار به مخاطب ارائه دهم."

این هنرمند تاکنون در پنج نمایشگاه انفرادی و بیش از ۳۰ نمایشگاه گروهی داخلی و خارجی شرکت کرده است. هاشمی شهرکی در حال حاضر به عنوان مدرس دانشگاه های هنری به تدریس تصویرسازی و گرافیک مطبوعات مشغول است. نمایشگاه آثار وی شنبه 20 آبان ماه در خانه کاریکاتور ایران افتتاح شد و به مدت ۱۰ روز ادامه می یابد.
 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 4:3  توسط علي هاشمي شهركي  | 

گفت‌وگو با محمدعلی‌ بنی‌اسدی‌، به‌ بهانه‌ نمایشگاه ‌اخیر او در خانه‌ هنرمندان‌ ایران‌

علی‌ هاشمی‌ شهركی‌



نمی‌دانم‌ چرا بعضی‌ از نقاشان‌ ما قسم‌ خورده‌اند تا به‌ گرافیك‌ احترام‌ نگذارند،
به‌ تصویرسازی‌ بگویند «ورطه‌»، و كاریكاتور را چیزی‌ زائد بدانند. من‌ این‌ نوع‌ برخورد را نمی‌فهم‌. به‌ نظر من‌ عنصر اصلی‌ هنر ایماژ است‌ و این‌ ایماژ در هر شكلی‌ زیباست‌. حال‌  این‌ ایماژ می‌تواند در هنرهای‌ تجسمی‌ باشد، در ادبیات‌ باشد یا سینما. و اگر هنرمندی‌ به‌ این‌ ایماژهای‌ زیبا دست‌ پیدا كند، اتفاق‌ بسیار خوبی‌ در زندگی‌ هنری‌اش‌ رخ‌ داده‌ است‌.
دسترسی‌ به‌ این‌ ایماژها می‌تواند وسعتی‌ به‌ ذهن‌ او بدهد كه‌ توانایی‌ راه‌ رفتن‌ بر لبه‌ قابلیت‌های همه‌ هنرها را به‌ دست‌ آورد و آنها را رام‌ و ازآن‌ خود كند.

   آقای‌ بنی‌اسدی‌، در نمایشگاه‌ اخیر شما اتفاق‌ تازه‌ای‌ رخ‌ داده‌ بود و آن‌ حضور مجسمه‌ همراه‌ باقی‌ آثارتان‌ بود. بد نیست‌ با مقدمه‌ای‌ كوتاه‌ درباره‌ این‌ كه‌ چه‌ شد تصمیم‌ به‌ ساختن‌ مجسمه‌ گرفتید، شروع‌ كنیم‌.
   من‌ در دوران‌ تحصیلی‌ام‌ اول‌ در هنرستان‌ كمال‌الملك‌ مجسمه‌سازی‌ خواندم‌. آن‌ هم‌ در حدی‌ كه‌ سردیس‌ یا به‌ ندرت‌ تندیس‌ بتوان‌ ساخت‌. درآن‌ زمان‌ ما بیشتر از آثار اساتید كپی‌ می‌كردیم‌ و من‌ هم‌ كه‌ خیلی‌ به‌ كار وارد نبودم‌، سومین‌ كارم‌ را با كپی‌ كردن‌ از یكی‌ از كارهای‌ «رودن‌» شروع‌ كردم‌أ آن‌ هم‌ یكی‌ از كارهای‌ سخت‌ او. خلاصه‌ سال‌ها بود كه‌ ذهنم‌ درگیر مساله‌ حجم‌ بود و همیشه‌ به‌ دنبال‌ یك‌ فرصت‌ و جرات‌ برای‌ ساختن‌ مجسمه‌ می‌گشتم‌أ البته‌ فضا و امكانات‌ ساختن‌ مجسمه‌ را هم‌ نداشتم‌. به‌ خاطر همین‌ طبیعی‌ بود كه‌ وقتی‌ تكنیك‌ پاپیه‌ماشه‌ را در كارهای‌ آقای‌ مثقالی‌ دیدم‌، این‌ ماتریال‌ برایم‌ جذاب‌ شد. اما به‌ خاطر این‌ كه‌ دوست‌ ندارم‌ كارهایم‌ شبیه‌ كارهای‌ دیگران‌ بشود، دست‌ نگه‌ داشتم‌ و فقط‌ چند اتود كوچك‌ ساختم‌ و صدرا پسرم‌ بر روی‌ آنها رنگ‌ زد. این‌ نمونه‌های‌ كوچك‌ گوشه‌ آتلیه‌ام‌ بود و توجه‌ خیلی‌ها را جلب‌ كرد. خیلی‌ها درباره‌ این‌ نمونه‌ها از من‌ سوال‌ می‌كردند و از آنها عكس‌ می‌گرفتند. كم‌كم‌ وسوسه‌ شدم‌ تا با این‌ تكنیك‌ مجسمه‌های‌ بیشتری‌ بسازم‌.

   می‌شود درباره‌ نحوه‌ ساختن‌ این‌ مجسمه‌ها بیشتر توضیح‌ دهید.
   اول‌ از همه‌ با خریدن‌ چند حلقه‌ سیم‌ شروع‌ كردم‌ و دائما این‌ دغدغه‌ را داشتم‌ تا از نمادهای‌ انسانی‌ و حیوان‌ كه‌ در كارهایم‌ هست‌ در مجسمه‌ها هم‌ استفاده‌ كنم‌. با همین‌ ذهنیت‌ شروع‌ به‌ بریدن‌ سیم‌ها كردم‌، فرم‌ حلقه‌وار سیم‌ها و شكل‌های‌ مورب‌ برش‌خورده‌ آنها برایم‌ جذاب‌ شد. این‌ حلقه‌ها را به‌ هم‌ می‌پیچیدم‌ و سعی‌ داشتم‌ فرم‌های‌ دلخواهم‌ را به‌ دست‌ بیاورم‌. برای‌ پوشاندن‌ سیم‌پیچ‌ها می‌دانستم‌ كه‌ قرار است‌ از كاغذ استفاده‌ كنم‌، اما نحوه‌ به‌ دست‌ آوردن‌ یك‌ خمیر كاغذ خوب‌ یا نوع‌ چسب‌ و این‌ ماتریال‌های‌ لازم‌ برایم‌ در اول‌ كار سخت‌ بود. در حین‌ كار روش‌های‌ متفاوتی‌ را امتحان‌ كردم‌ و در آخر به‌ این‌ نتیجه‌ رسیدم‌ كه‌ چسباندن‌ لایه‌لایه‌ كاغذ بهترین‌ روش‌ است‌. خوشبختانه‌ من‌ چون‌ عادت‌ به‌ دور ریختن‌ چیزی‌ را ندارم‌ كاغذ برای‌ این‌ كار زیاد داشتم‌ و زمانی‌ هم‌ كه‌ كاغذها تمام‌ شد سراغ‌ كتاب‌ها و دفترچه‌هایم‌ رفتم‌. حالا هم‌ می‌توانم‌ به‌ شما بگویم‌ كه‌ در هر كدام‌ از كارها چند «ماركز» یا «اوژن‌ یونسكو» و یا نویسنده‌ دیگری‌ به‌ كار رفته‌ است‌. خلاصه‌ كارها اگر ارزش‌ هنری‌ نداشته‌ باشند حداقل‌ دارای‌ ارزش‌ ادبی‌ هستند!

030792.jpg

  مجسمه‌های‌ شما رنگی‌ است‌ و رنگ‌ها هم‌ در آنها نقش‌ به‌ سزایی‌ بازی‌ می‌كنند. انگار مجسمه‌ها بوم‌هایی‌ سه‌بعدی‌ هستند. در مورد رنگ‌ها بگویید.
  راستش‌ نمی‌خواستم‌ روی‌ مجسمه‌ها نقاشی‌ كنم‌. می‌دانستم‌ كه‌ می‌خواهم‌ بر روی‌ آنها لكه‌های‌ رنگ‌ بگذارم‌. اما می‌ترسیدم‌ كه‌ رنگ‌، ماهیت‌ ماتریال‌ به‌ كار رفته‌ را از بین‌ ببرد. فكر می‌كنم‌ كه‌ حفظ‌ كردن‌ اصالت‌ ماده‌ای‌ كه‌ هنرمند برای‌ خلق‌ اثرش‌ استفاده‌ می‌كند یك‌ جور راستگویی‌ به‌ بیننده‌ است‌. وگرنه‌ می‌شد به‌ شكلی‌ مجسمه‌ها را رنگ‌ كرد كه‌ كسی‌ متوجه‌ نشود با چه‌ ماده‌ای‌ ساخته‌ شده‌اند. یكی‌ دیگر از خصلت‌های‌ كاری‌ من‌ این‌ است‌ كه‌ كارها را با هم‌ به‌ پیش‌ می‌برم‌، هم‌ در نقاشی‌، طراحی‌ و حتی‌ همین‌ مجسمه‌ها. یعنی‌ این‌ كه‌ چند تا كار را با هم‌ شروع‌ می‌كنم‌ و هر كدام‌ را به‌ جایی‌ می‌رسانم‌ اما تمام‌ نمی‌كنم‌ تا یك‌ روز سر فرصت‌ كار را به‌ پایان‌ ببرم‌. همین‌ با هم‌ پیش‌ بردن‌ كارها بود كه‌ كمك‌ می‌كرد تا رنگ‌ كردن‌ آنها ساده‌تر شود.

  این‌ مساله‌ كه‌ چند تا كار را با هم‌ به‌ پیش‌ می‌برید، باعث‌ نمی‌شود دچار به‌ هم‌ ریختگی‌ حسی‌ شوید؟
  چرا، گاهی‌ اوقات‌ هم‌ این‌ مشكل‌ پیش‌ می‌آمد. اما شاید فكر بكنید كه‌ من‌ خرافاتی‌ باشم‌ اما زمان‌هایی‌ بود كه‌ وقتی‌ برای‌ كار به‌ آتلیه‌ می‌آمدم‌ نمی‌دانستم‌ كه‌ قرار است‌ بر روی‌ كدام‌ یك‌ از مجسمه‌ها كار كنم‌. حتی‌ شده‌ بود كه‌ مجسمه‌ را بر روی‌ میز كارم‌ بگذارم‌ و بعد بفهمم‌ كه‌ نه‌ امروز نوبت‌ این‌ كار نیست‌ و یكی‌ دیگر است‌ كه‌ امروز باید بر روی‌ آن‌ كار شود. انگار حاضر و غایب‌ می‌كردم‌ تا ببینم‌ كدام‌ آمادگی‌ تكمیل‌ شدن‌ دارد.
  مساله‌ دیگر هم‌ این‌ بود كه‌ من‌ به‌ دلیل‌ مسائل‌ شغلی‌ام‌ زمان‌های‌ محدودی‌ برای‌ كاركردن‌ داشته‌ و دارم‌. به‌ همین‌ دلیل‌ بیشتر وقت‌ها مجبورم‌ زمان‌ كاری‌ام‌ را برنامه‌ریزی‌ كنم‌. این‌ محدودیت‌های‌ زمانی‌ منجر شده‌ تا من‌ پس‌ از چند سال‌ توانایی‌ كنترل‌ ناخودآگاه‌ خود را پیدا كنم‌. البته‌ نه‌ كنترل‌ صرف‌ بلكه‌ شاید استفاده‌ خودآگاهانه‌ از ناخودآگاه‌ ذهنم‌. با این‌ حال‌ همیشه‌ بعد از مدتی‌ چیزهایی‌ در كارهایم‌ پیدا می‌كنم‌ كه‌ واقعا خودم‌ را هم‌ غافلگیر می‌كند.

   شما گفتید برای‌ ساختن‌ مجسمه‌ها سعی‌ داشتید از نمادهای‌ انسانی‌ و حیوانی‌ كه‌ در كارهای‌ دیگر شما هم‌ وجود دارند استفاده‌ كنید. اما نتیجه‌ كار با نقاشی‌ها متفاوت‌ شده‌. به‌ گفته‌ یكی‌ از دوستان‌ مجسمه‌های‌ شما دارای‌ وقار و شكوهمندی‌ خاصی‌ هستند. اما این‌ خصیصه‌ در نقاشی‌هایتان‌ نیست‌أ آنها به‌ نوعی‌ فروتنانه‌اند و با آن‌ كه‌ در مقابل‌ بیننده‌ قرار می‌گیرند، تمایلی‌ به‌ دیده‌ شدن‌ ندارند و تن‌ به‌ كشف‌ رمز نمی‌دهند.
  این‌ یك‌ مساله‌ طبیعی‌ است‌، ماهیت‌ مجسمه‌ این‌ نوع‌ ساختار را می‌طلبد. یعنی‌ باید تحمل‌ این‌ را داشته‌ باشد كه‌ دور آن‌ چرخید و از تمامی‌ زوایا آن‌ را برانداز كرد.

  اما مجسمه‌هایی‌ هم‌ هستند كه‌ خیلی‌ خودشان‌ را بروز نمی‌دهند، اما كارهای‌ شما از نظر ساختار تمایل‌ به‌ دیده‌شدن‌ دارند و گویا سینه‌ سپر كرده‌اند و بیننده‌ می‌طلبند.
   ببینید، در كل‌ هر كسی‌ در زمینه‌ هنر فعالیت‌ می‌كند، سعی‌ دارد تا چیزی‌ اضافه‌ كند و وسعتی‌ به‌ گستره‌ هنر بدهد. زمانی‌ هم‌ كه‌ یك‌ هنرمند توانایی‌ فراهم‌ كردن‌ مقدمات‌ اضافه‌ كردن‌ یك‌ حلقه‌ به‌ مجموعه‌ هنر را پیدا كرد، مطمئنا حس‌ اعتماد به‌ نفس‌ واقعی‌تری‌ به‌ دست‌ خواهد آورد. شاید به‌ همین‌ خاطر بود كه‌ این‌ مجسمه‌ها برای‌ من‌ ناخودآگاه‌، جنسی‌ از سرخوشی‌ و غرور به‌ همراه‌ داشت‌ كه‌ احتمالا آن‌ حس‌ من‌ در كارها هم‌ نمایان‌ شده‌ است‌.
   در مورد نقاشی‌ها، شاید من‌ هم‌ مثل‌ هر كس‌ دیگری‌ در دوران‌ كاركردنم‌ دچار وسواس‌ شده‌ باشم‌. زمانی‌ هم‌ كه‌ هنرمند دچار وسواس‌ كاری‌ می‌شود، فراموش‌ می‌كند كه‌ قرار بوده‌ از كار هنری‌اش‌ لذت‌ ببرد. راستش‌ بدم‌ نمی‌آید كه‌ از آن‌ جنس‌ سرخوشی‌ كه‌ در مجسمه‌هایم‌ هست‌ در نقاشی‌ها هم‌ داشته‌ باشم‌. مجسمه‌ها در واقع‌ فرصتی‌ بود تا من‌ از آن‌ وسواس‌ كاری‌ دور شوم‌ و فكر می‌كنم‌ كه‌ امكانات‌ خوبی‌ در اختیار من‌ گذاشتند تا آزادتر و رهاتر كار كنم‌.

030795.jpg

   پس‌ خود عیان‌نكردن‌ نقاشی‌ها به‌ دلیل‌ وسواس‌های‌ كاری‌ است‌ و چیز دیگری‌ در این‌ مساله‌ نقش‌ نداشته‌ است‌؟
   نه‌، همیشه‌ این‌طور نبوده‌ است‌. راستش‌ شنیده‌ام‌ كه‌ می‌گویند كارهای‌ من‌ شلوغ‌ است‌ یا ماكسیمال‌ است‌. بعضی‌ از مخاطبین‌ كارها را در عین‌ شلوغی‌ می‌پذیرند و برخی‌ هم‌ به‌ كل‌ نمی‌پذیرند. مساله‌ شلوغی‌ كارها را خودم‌ هم‌ قبول‌ دارم‌ اما شخصا مشكلی‌ با این‌ شلوغی‌ ندارم‌. جمله‌ بامزه‌ای‌ كه‌ در نمایشگاه‌ شنیدم‌ این‌ بود كه‌ بعضی‌ها می‌گفتند كه‌ نقاشی‌ها راه‌ نمی‌دهند. راستش‌ خود من‌ عامدانه‌ این‌ راه‌ را نمی‌بندم‌. شاید كارهای‌ من‌ مصداق‌ این‌ بیت‌ است‌ كه‌  «من‌ این‌ حدیث‌ نوشتم‌ چنان‌ كه‌ غیر ندانست‌\  تو هم‌ زروی‌ كرامت‌ چنان‌ بخوان‌ كه‌ تو دانی‌». البته‌ نه‌ این‌ كه‌ من‌ راز پنهانی‌ می‌دانم‌ كه‌ دیگران‌ نمی‌دانند، نه‌، واقعیت‌ اینجاست‌ كه‌ خود من‌ هم‌ گاهی‌ خبر ازآن‌ چه‌ كه‌ كشیده‌ام‌ ندارم‌ و به‌ گفته‌ یكی‌ از دوستان‌ خودم‌ هم‌ بعد از اتمام‌ كار با دیگران‌ به‌ تماشای‌ آن‌ می‌نشینم‌. در این‌ زمان‌ گویا چیز مورد تماشا، ربطی‌ به‌ خالق‌ آن‌ ندارد و خود خالق‌ هم‌ پس‌ از اتمام‌ تازه‌ متوجه‌ می‌شود كه‌ چه‌ چیزی‌ به‌ وجود آورده‌. انگار كه‌ من‌ مدیوم‌ یا واسطه‌ای‌ می‌شوم‌ برای‌ چیزی‌ یا حسی‌ كه‌ در حال‌ گذر است‌ و احتیاج‌ به‌ عیان‌ شدن‌ دارد.

   نظرات‌ متفاوتی‌ درباره‌ نقاشی‌های‌ شما وجود دارد. عده‌ای‌ شناخته‌ و یا نشناخته‌ كارهای‌ شما را تصویرسازی‌ می‌دانند. برخی‌ نظرات‌ دیگری‌ ارائه‌ می‌دهند. حتی‌ این‌ اواخر خواندم‌ كه‌ كارهای‌ شما را «نماد صلح‌ جهانی‌» نامیده‌ بودند. به‌ نظر خودتان‌ دلیل‌ این‌ تعابیر مختلف‌ و متفاوت‌ چیست‌؟
   راستش‌ خودم‌ هم‌ دلیل‌ این‌ تعابیر متفاوت‌ را نمی‌دانم‌. چند روز پیش‌ یكی‌ از شاگردانم‌ به‌ من‌ گفت‌ «نمایشگاه‌ شما را كه‌ دیدم‌، جراتم‌ در طراحی‌ بیشتر شده‌، احساس‌ كردم‌ آدم‌ اگر طراحی‌ آناتومی‌ هم‌ بلد نباشد اشكال‌ زیادی‌ ندارد...» آخر نفهمیدم‌ داشت‌ از من‌ بد می‌گفت‌ یا تعریف‌ می‌كرد. یا می‌گویند كارهای‌ من‌ با دنیای‌ پیرامون‌ خود جدال‌ یا عناد ندارند. انگار با تمامی‌ دنیا آشتی‌ دارند. شخصا این‌ نكته‌ را قبول‌ دارم‌. شاید در جاهایی‌ از كارهایم‌ تلخی‌ وجود داشته‌ باشد اما آنها با چیزی‌ عناد ندارند. من‌ از جایی‌ در زندگی‌ام‌ یاد گرفتم‌ كه‌ خیلی‌ با دنیای‌ اطرافم‌ جدل‌ نداشته‌ باشم‌ و راه‌ خودم‌ را بروم‌. شخصیت‌ من‌ هم‌ مثل‌ خیلی‌ها پر است‌ از غم‌ها، شادی‌ها، هراس‌ها، دلواپسی‌ها و بازی‌های‌ مختلف‌ و مسلما این‌ ابعاد شخصیتی‌ در كارهایم‌ به‌ چشم‌ می‌آیند.
   یكی‌ از كارهای‌ همین‌ نمایشگاه‌ بود كه‌ در حین‌ كار بر روی‌ آن‌ یك‌ لحظه‌ به‌ خودم‌ آمدم‌ و از آن‌ ترسیدم‌. به‌ خودم‌ گفتم‌ كه‌ این‌ چه‌ چیزی‌ است‌ كه‌ دارم‌ می‌كشم‌. نه‌ این‌ كه‌ كار ضعیف‌ یا بد بود، نه‌، مسیری‌ كه‌ در آن‌ رفته‌ بودم‌ را نمی‌شناختم‌ و این‌ عدم‌ شناخت‌ برایم‌ هراس‌آور بود. كار را در همان‌ مرحله‌ رها كردم‌ و آن‌ تابلو ناتمام‌ به‌ نمایشگاه‌ رفت‌. نمی‌دانم‌ شاید این‌ بازی‌های‌ حسی‌ مختلف‌ كه‌ در كارهایم‌ نمایان‌ می‌شود موجب‌ گشته‌ تا تعابیر متفاوتی‌ درباره‌ كارهایم‌ وجود داشته‌ باشد. اما در كل‌ تعابیر مختلف‌ و متفاوت‌ خیلی‌ برایم‌ مساله‌ نیست‌. به‌ من‌ گفتند یك‌ نفر در نمایشگاه‌ در حین‌ دیدن‌ كارها می‌گفته‌ كه‌ «این‌ آدم‌ چی‌ توی‌ كله‌اش‌ می‌گذره‌.» گفتم‌ من‌ هم‌ اگر آنجا بودم‌ به‌ او می‌گفتم‌ خودم‌ هم‌ نمی‌دانم‌.

   در راستای‌ این‌ تعابیر مختلف‌ بعضی‌ منتقدین‌ تاثیر این‌ ناخودآگاهی‌ را به‌ واسطه‌ زیبا نقاشی‌ نكردن‌ یا مطابق‌ نبودن‌ آثار با زیبایی‌شناسی‌ تاریخ‌ هنری‌ محكوم‌ می‌كنند...
   اول‌ از همه‌ این‌ كه‌ این‌ جنس‌ آثار برای‌ آن‌ منتقدین‌ آشنا نیست‌ و نمی‌توانند تكلیف‌ خود را با آنها روشن‌ كنند، به‌ همین‌ خاطر به‌ كل‌ آنها را رد می‌كنندأ یعنی‌ صورت‌ مساله‌ را پاك‌ می‌كنند. دوم‌ این‌ كه‌ خود من‌ در كارهایم‌ دوره‌های‌ متفاوتی‌ داشته‌ام‌ كه‌ گاهی‌ ناخودآگاه‌ ذهنم‌ بیشتر در آنها نقش‌ داشته‌ و گاهی‌ هم‌ خودآگاهانه‌ كار كرده‌ام‌. در یك‌ دوره‌ نگاهم‌ در كار ازلی‌ - ابدی‌ بود، سپس‌ خط‌ و نوشتار وارد كارهایم‌ شد كه‌ به‌ تعبیر دوستی‌ كارهایم‌ از آن‌ به‌ بعد صدادار شد. در كارهای‌ دوره‌ آخر هم‌ احساس‌ می‌كنم‌ كه‌ هوشیارتر شدم‌ و اتفاقات‌ پیرامونم‌ نقش‌ بیشتری‌ در كارها بازی‌ كردند. در كل‌ احساس‌ می‌كنم‌ هر هنرمندی‌ دوره‌های‌ مختلف‌ روشن‌شدگی‌ یا روشنگری‌ شخصی‌ دارد و در این‌ دوره‌هاست‌ كه‌ او گویا مركز پرگارش‌ را جابه‌جا می‌كند. من‌ هم‌ مركز پرگارم‌ را چندین‌ بار جابه‌جا كرده‌ام‌. گاهی‌ به‌ سمت‌ ناخودآگاهی‌ و گاهی‌ به‌ سمت‌ خودآگاهی‌.
   شخصا احساس‌ می‌كنم‌ ناخودآگاهی‌ كارهایم‌ از جنس‌ ناخودآگاهی‌ یونگی‌ یا بومی‌ است‌، آمیخته‌ با نوعی‌ سابقه‌ بومی‌ تاریخی‌. گاهی‌ احساس‌ كرده‌ام‌ كه‌ كارهایم‌ به‌ سمت‌ طلسم‌ها و جرزهای‌ قدیمی‌ ایران‌ رفته‌ و حتی‌ تصور كرده‌ام‌ كه‌ شاید بشود كوچك‌شده‌ یكی‌ از آنها را به‌ بازوی‌ كسی‌ بست‌ تا بلا از او دور شود.

  اما انگار یك‌ نفر چندان‌ اعتقادی‌ به‌ این‌ ناخودآگاه‌ شرقی‌ نداشته‌ و گفته‌ بود شما تحت‌ تاثیر پیكاسو هستید.
   یكی‌ از بازدیدكنندگان‌ نمایشگاه‌ یادداشتی‌ به‌ مسوول‌ گالری‌ داده‌ بود كه‌ در آن‌ نوشته‌ شده‌ بود كه‌ «خدا پیكاسو را در قرن‌ 19 آفرید و شما را در قرن‌ بیست‌ و یكم‌، تا از او تاثیر بگیرید.»
راستش‌ فكر می‌كنم‌ كه‌ خدا هر دو ما را در قرن‌ بیستم‌ آفرید. از طرف‌ دیگر من‌ شاید وامدار نقاشان‌ ایرانی‌ و تاریخ‌ هنر ایران‌ و حتی‌ چند هنرمند غربی‌ باشم‌ اما خودم‌ را وامدار پیكاسو نمی‌دانم‌. اصلا ساختار كار من‌ به‌ شكلی‌ است‌ كه‌ توانایی‌ پذیرش‌ برخی‌ از كارها و ساختارها را ندارد. اصلا دو ساختار متفاوت‌ عملا توانایی‌ و آمادگی‌ آمیختن‌ با هم‌ را ندارند. به‌ نظر من‌ پیكاسو به‌ جز دوره‌ای‌ كه‌ ماری‌ترز والتر را می‌كشد در آثارش‌ لحن‌ ندارد و فقط‌ با تیپ‌سازی‌ در تابلوهایش‌ نقاشی‌ را ادامه‌ می‌دهد.

  منظورتان‌ از لحن‌ چیست‌؟
  تصور می‌كنم‌ كه‌ انتقال‌ مستقیم‌ جهان‌بینی‌ یك‌ هنرمند توسط‌ اثرش‌ باعث‌ لحن‌دار شدن‌ اثر شود. البته‌ این‌ نكته‌ نباید با ژانر اشتباه‌ شود، بلكه‌ شاید ساختار شخصی‌ كار هنرمند را بتوان‌ لحن‌ او نامید.

   یعنی‌ پیكاسو جهان‌بینی‌ ندارد؟
  نه‌ ندارد، فقط‌ زمانی‌ كه‌ ماری‌ترز را می‌كشد لحن‌ دارد. ببینید، پیكاسو وقتی‌ سرحال‌ است‌، ماری‌ترز را می‌كشد و وقتی‌ بی‌حال‌ و غمگین‌ دورامار را نقاشی‌ می‌كندأ دوراماری‌ كه‌ خود یك‌  شخصیت‌ مستقل‌ است‌ در مقایسه‌ با ماری‌ترز كه‌ برای‌ پیكاسو فقط‌ یك‌ توده‌ گوشت‌ زیباست‌. زمانی‌ كه‌ پیكاسو، ماری‌ترز را نقاشی‌ كرده‌، گویا او را با تمام‌ وجود فهمیده‌، احساس‌ كرده‌ و بر روی‌ بوم‌ كشیده‌ است‌. اما  دورامار را فقط‌ در قالب‌ یك‌ فرم‌ ترسیم‌ می‌كند، فرم‌ یا تیپی‌ كه‌ بلد است‌ و دائم‌ تكرار می‌كند.

  پس‌ ناخودآگاهی‌ پیكاسو در كشیدن‌ ماری‌ترز و خودآگاهی‌اش‌ در نقاشی‌ از دورامار نكته‌ اصلی‌ است‌. یعنی‌ پیكاسو زمانی‌ لحن‌ دارد كه‌ ناخودآگاهانه‌ كار می‌كند؟
  بله‌ همین‌طور است‌، قدرت‌ آن‌ دوره‌ كاری‌ پیكاسو به‌ اندازه‌ای‌ است‌ كه‌ همه‌ متاثرین‌ او عملا از همان‌ دوره‌ ماری‌ترز الهام‌ و تاثیر می‌گیرند. همان‌طور كه‌ گفتم‌ زمانی‌ كه‌ پیكاسو ماری‌ترز را كار می‌كند، انگار او را با تمام‌ وجود فهمیده‌ و جوهره‌اش‌ را به‌ دست‌ آورده‌. اثری‌ كه‌ برگرفته‌ از جوهره‌ یك‌ سوژه‌ خلق‌ شود، ساختاری‌ دارای‌ لحن‌ می‌یابد. تابلو «صندلی‌ و پیپ‌» ون‌گوگ‌ هم‌ لحن‌ دارد، اما باقی‌ آثار او بخصوص‌ منظره‌هایش‌ كه‌ برگرفته‌ از شیوه‌ كاری‌ او هستند لحن‌ ندارند. شیوه‌ كاری‌ را باید از یكی‌ شدن‌ یا ادراك‌ سوژه‌ جدا كرد. ادراك‌ عمیق‌ با تمامی‌ وجود سازنده‌ لحن‌ است‌.

  شما خودتان‌ در نقاشی‌هاتان‌ به‌ دنبال‌ لحن‌ هستید؟
  راستش‌ به‌ شكل‌ جدی‌ نه‌، شاید به‌ خاطر جنس‌ مذهبی‌ای‌ كه‌ دارم‌ احساس‌ می‌كنم‌ كه‌ نقاشی‌ برای‌ من‌ اتفاقی‌ فرازمینی‌ است‌ و من‌ واسطه‌ای‌ هستم‌ برای‌ تصویری‌ كه‌ به‌ من‌ می‌رسد. حالا وابسته‌ به‌ حال‌ آن‌ روز كه‌ قرار است‌ تصویر رسیده‌ را نقاشی‌ كنم‌، ممكن‌ است‌ جواب‌ بگیرم‌ و كار خوب‌ از آب‌ درآید یا نه‌ جواب‌ خوبی‌ نگیرم‌. اما زمانی‌ كه‌ طراحی‌ می‌كنم‌ آزادترم‌ و بیشتر بازی‌ می‌كنم‌ و شیطنتم‌ را نشان‌ می‌دهم‌. در طراحی‌ به‌ خاطر زمان‌ كمتری‌ كه‌ خلق‌ آن‌ می‌برد دستم‌ هم‌ بازتر است‌ و می‌توانم‌ بیشتر تجربه‌ بكنم‌ و شاید به‌ دنبال‌ لحن‌ بگردم‌.

   با این‌ تفاصیل‌، ناخودآگاهی‌ در نقاشی‌های‌ شما كمرنگ‌تر است‌ تا طراحی‌ها، اما منتقدین‌ اذعان‌ كرده‌اند كه‌ بیشتر شاهكارهای‌ هنری‌ در حالات‌ ناخودآگاهی‌ هنرمند به‌ وجود آمده‌ است‌.
   من‌ این‌ مورد را قبول‌ ندارم‌. به‌ نظر من‌ انسان‌ در ناخودآگاهی‌ زمان‌ گم‌كرده‌ فراوانی‌ به‌ دست‌ خواهد آورد. در كل‌ كلمه‌ ناخودآگاه‌ بارهای‌ متفاوت‌ معنایی‌ به‌ همراه‌ خود دارد. یك‌ هنرمند از زمانی‌ كه‌ بوم‌، كاغذ و ابزار كار خود را حاضر می‌كند، پای‌ انتخاب‌ و خودآگاهی‌ به‌ میان‌ كشیده‌ می‌شود. خط‌ كه‌ می‌كشد می‌داند كه‌ چه‌ می‌كند یا حداقل‌ مسیر اولیه‌ كار را انتخاب‌ كرده‌ است‌. احتمال‌ دارد كه‌ از نقطه‌ شروع‌ تا پایان‌ هنرمند از مسیری‌ مشخا و از پیش‌تعیین‌ شده‌ برود و یا نه‌ خود را به‌ دست‌ اتفاق‌ بدهد و از راه‌های‌ ناشناخته‌تری‌ به‌ مقصد برسد. در هر دو حالت‌ او مدام‌ به‌ خود گزارش‌ می‌دهد كه‌ در چه‌ مرحله‌ای‌ قرار دارد. حال‌ اگر در میان‌ این‌ گزارش‌ها قضاوتی‌ انجام‌ دهد پروسه‌ خلاقیت‌ متوقف‌ می‌شود. اما اگر قضاوتی‌ صورت‌ نگیرد و فقط‌ متوجه‌ قرار گرفتن‌ عناصر كنار هم‌ باشد، آن‌ زمان‌ اثر خلق‌ می‌شود. تفاوت‌ هنرمند و منتقد در فاصله‌ای‌ است‌ كه‌ هر كدام‌ آنها با اثر هنری‌ دارند. منتقدین‌ به‌ راحتی‌ قضاوت‌ می‌كنند و می‌گذرند اما هنرمندان‌ با اندكی‌ فاصله‌ فقط‌ با اثر ارتباط‌ برقرار می‌كنند. به‌ همین‌ خاطر به‌ ناخودآگاهی‌ صرف‌ در هنگام‌ خلق‌ اثر اعتمادی‌ ندارم‌ و احساس‌ می‌كنم‌ كه‌ ناخودآگاهی‌ عوامل‌ لازم‌ و كافی‌ را برای‌ خلق‌ یك‌ اثر هنری‌ دربر ندارد. تنها كاری‌ كه‌ هنرمند می‌تواند انجام‌ دهد این‌ است‌ كه‌ در حین‌ چیدمان‌ یك‌ اثر از اتفاقات‌ به‌ وجود آمده‌ استفاده‌ كند و یا خود را در معرض‌ اتفاقات‌ قرار دهد.

  با این‌ اوصاف‌ شما با خودآگاهی‌ كار می‌كنید و می‌دانید كه‌ چه‌ كار می‌كنید.
  بله‌.

  اگر من‌ بر ناخودآگاه‌ پافشاری‌ می‌كنم‌ به‌ این‌ دلیل‌ است‌ كه‌ نقاشی‌های‌ این‌ نمایشگاه‌ در مقایسه‌ با نمایشگاه‌ قبلی‌ شما كه‌ ظاهری‌ ملموس‌تر داشت‌ بیشتر ذهنی‌ به‌ نظر می‌آیند. یعنی‌ حداقل‌ در كارهای‌ قبلی‌ شما فضا و مكان‌ قابل‌ تشخیا بود و به‌ عنوان‌ مثال‌ می‌شد گفت‌ زن‌ بر روی‌ صندلی‌ در اتاق‌ نشسته‌. اما در كارهای‌ این‌ نمایشگاه‌ پیداكردن‌ مابه‌ ازای‌ بیرونی‌ برای‌ فضاها بسیار دشوار است‌.
  جالب‌ است‌، چون‌ این‌ بار سعی‌ داشتم‌ در كارها از اشیای‌ عینی‌ استفاده‌ كنم‌، اشیایی‌ كه‌ نمادین‌ نباشند، مثل‌ توپ‌، تخم‌مرغ‌ یا بطری‌. اما خودم‌ هم‌ نفهمیدم‌ كه‌ چطور كارها تا این‌ حد رویاگونه‌ شد. در نمایشگاه‌ به‌ كسی‌ گفتم‌ كه‌ گویا اجنه‌ مرا احاطه‌ كرده‌ بودند. تابلو تخم‌مرغ‌ كه‌ خیلی‌ها آن‌ را دف‌ دیده‌ بودند، انگار تصویری‌ از صحرای‌ محشر بود. انسان‌ها در تابلوهای‌ این‌ دوره‌ گویا دیگر انسان‌ نبودند و این‌ مساله‌ مرا ترساند و كلا كار را رها كردم‌. نمی‌دانم‌ كه‌ زمانی‌ كه‌ آن‌ تابلوها را كار می‌كردم‌ چه‌ اتفاق‌هایی‌ در حال‌ افتادن‌ بوده‌ است‌، اما این‌ را می‌دانم‌ كه‌ بازتاب‌ مسائل‌ بیرونی‌ در كارهایم‌ متبلور می‌شوند. این‌ ساختار كاری‌ را شخصا ناخودآگاهانه‌ نمی‌دانم‌ اما می‌توانم‌ اسم‌ خواب‌گونگی‌ بر آن‌ بگذارم‌. احساس‌ می‌كنم‌ كارهایم‌ به‌ نوعی‌ تصاویری‌ خواب‌گونه‌ از مسائلی‌ است‌ كه‌ من‌ را احاطه‌ كرده‌ و مثل‌ همان‌ خواب‌ها عوامل‌ تصویری‌ تابلوها جاهایی‌ قابل‌ شناسایی‌اند و جاهایی‌ هم‌ ناشناخته‌. اما در كل‌ كلمه‌ خواب‌گونگی‌ را به‌ ناخودآگاه‌ ترجیح‌ می‌دهم‌.

  نقاشانی‌ هم‌ هستند كه‌ روندكاری‌ آنها هیچ‌ تابعیتی‌ از مسائل‌ بیرونی‌ ندارد. قبول‌ دارید كه‌ این‌ تاثیرپذیری‌ آن‌ هم‌ به‌ حدی‌ كه‌ كنترلش‌ از دستتان‌ خارج‌ شود، موجب‌ شده‌ تا بگویند بنی‌اسدی‌ فرق‌ می‌كند؟
  راستش‌ این‌ جمله‌ را خودم‌ هم‌ شنیده‌ام‌. چند سال‌ پیش‌ آقای‌ پرویز كلانتری‌ به‌ فرشید مثقالی‌ در مورد تصویرسازی‌های‌ من‌ این‌ جمله‌ را گفت‌ كه‌ «او چقدر متفاوت‌ است‌». اما متفاوت‌ بودن‌ الزاما چیز خوبی‌ نیست‌، پس‌ زده‌شدن‌ از طرف‌ دیگران‌ تقاص‌ متفاوت‌ بودن‌ است‌. البته‌ اگر هم‌ من‌ متفاوت‌ باشم‌ به‌ هیچ‌وجه‌ عامدانه‌ نیست‌. در ضمن‌ اصلا نمی‌دانم‌  تفاوتی‌ كه‌ از آن‌ صحبت‌ می‌كنیم‌ تفاوت‌ موثری‌ هست‌ یا نه‌. فقط‌ می‌دانم‌ كه‌ زمان‌ كار كردن‌ به‌ سمت‌ سایه‌ای‌ می‌روم‌ كه‌ نمی‌دانم‌ چیست‌ و آن‌ سایه‌ یا رویاگونگی‌ است‌ كه‌ به‌ من‌ می‌گوید چه‌ باید بكنم‌. واقعا نمی‌دانم‌ این‌ سایه‌ از حیرت‌هایم‌، خواب‌هایم‌ یا از كجا می‌آید. فقط‌ می‌دانم‌ كه‌ بدم‌ نمی‌آید كمی‌ از این‌ دوران‌ كاری‌ خودم‌ دور بشوم‌ تا بتوانم‌ سر حوصله‌ به‌ آن‌ نگاهی‌ بهتر بیندازم‌.

* این گفت و گو با عنوان «نقاشی‌هایم‌ تصاویر خوابگونه‌ است‌»
در صدمین شماره روزنامه اعتماد ملی، چهارشنبه 17 خرداد 1385 به چاپ رسیده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 2:0  توسط علي هاشمي شهركي  | 

گفت‌وگو با جیوانی سورسینلی، کاریکاتوریست و تصویرگر ایتالیایی 



جیوانی سورسینلی یکی از داوران هفتمین دوسالانه کاریکاتور تهران، کاریکاتوریست و تصویرگری است که آثارش را با نام «ژیوکس» امضا می‌کند. او مدیر و مؤسس جشنواره و وب‌سایت فانوفانی و برگزارکننده جشنواره‌های متعددی در کشور ایتالیا است. در گفت‌وگویی که می‌خوانید، ژیوکس از خود و وضعیت هنر کاریکاتور در دنیا می‌گوید.

آقای سورسینلی، شما با هنر کاریکاتور از چه زمانی آشنا شدید؟
  من از همان 5 یا 6 سالگی کاریکاتور را می‌شناختم و طراحی  را هم خیلی دوست داشتم، اما تا بعد از تمام شدن دانشگاه نتوانستم کاریکاتوریست بشوم. البته آن موقع، با همه علاقه‌ای که به هنر کاریکاتور داشتم موفق نشدم  توی دانشگاه در رشته‌های هنری تحصیل کنم و به جای هنر ادبیات خواندم. با این حال، همیشه سعی می‌کردم مباحث هنری را پیگیری کنم و تا جایی هم که می‌شد، تمامی واحدهای مربوط به فلسفه و ادبیات هنر را گذراندم. در 1992 بود که دیگر تصمیم گرفتم یک کاریکاتوریست حرفه‌ای باشم.

وقتی که کارتان را در زمینه کاریکاتور شروع کردید، از ژانر یا هنرمند خاصی خوشتان می آمد؟
  من از همه ژانرهای کاریکاتور خوشم می آمد: کمیک‌استریپ ، کارتون و انواع کاریکاتورهایی که در روزنامه‌ها و مجلات چاپ می‌شد. استادان زیادی هم بودند که من کارهایشان را دوست داشتم؛ مثل کینو و استاینبرگ که به نظر من استاد تمامی اساتید است. اصلاً به نظر من استاینبرگ استاد برگزیده قرن بیستم است. کارهای این دو هنرمند بزرگ از همان اول ذهن من را درگیر کرد و تأثیر زیادی روی گذاشت.

با آثار استانبرگ از کجا آشنا شدید؟
  در کاتالوگ های نمایشگاه‌ها و کتاب‌های خودش.

اما او که در جشنواره‌ها شرکت نمی‌کرد؟
  چرا، استاینبرگ در آغاز کارش در جشنواره‌های متعددی شرکت می‌کرد. مثلاً در جشنواره «تولنتینو» ایتالیا شرکت می‌کرده است . حتی کینو و موردیلو هم در ابتدای کارشان در جشنواره‌ها شرکت می‌کردند. اما بعدها این هنرمندان شناخته شدند و آثارشان ارزش زیادی پیدا کرد. به همین خاطر شرکت کردن در جشنواره‌ها دیگر برای آن ها مقدور نبود، به دلیل قوانین کپی رایت و امنیت کم حرفه‌ای جشنواره‌ها.
  از طرف دیگر، استاینبرگ در ایتالیا زندگی می کرد. البته او رومانیایی است ولی در ایتالیا درس خوانده بود. وی بعدها به خاطر فاشیسم و نژادپرستی ایتالیایی ها به آمریکا رفت. زمانی که در ایتالیا زندگی می کرد، کتاب های فراوانی منتشر کرده بود  و آثارش به راحتی در دسترس ما بود.استاینبرگ تأثیر بسیار زیادی بر هنر کاریکاتور داشت و برای ما ایتالیایی‌ها واقعاً مایه شرمندگی است که او را از دست دادیم.

کینو را با شخصیت معروفش «مافالدا» شناختید یا با کاریکاتورهای دیگرش؟
  هر دو، کمیک استریپ های مافالدا در اروپا و حتی کشورهای دیگر خیلی شناخته شده بود و خیلی از اروپایی های هم سن و سال من کودکی شان را با مافالدا گذرانده بودند. اما در 1975 کینو کشیدن کمیک استریپ های مافالدا را متوقف کرد و بیشتر کاریکاتور می کشید. از طرف دیگر، کینو و موردیلو، دو هنرمند خارجی ای هستند که در ایتالیا آثارشان بیشتر از همه به چاپ می رسد. در اصل بازار کتاب های کاریکاتور در ایتالیا بسیار محدود است، یعنی تیراژ کتاب های کاریکاتور کم است. مثلاً موردیلو که یکی از مطرح ترین کاریکاتوریست هاست، برخلاف کشورهای دیگر اروپایی، آثارش در ایتالیا فقط پنج هزار جلد می فروشد که این آمار با هیچ آمار فروش کتاب کاریکاتور در فرانسه قابل مقایسه نیست. در کشور ما اگر یک کتاب ده هزار جلد بفروشد می گویند که کتاب موفقی بوده اما در کشورهای دیگر اروپایی آمار فروش به مراتب بالاتر است.
  البته کتاب ها و مجلات کمیک استریپ های ژاپنی، فرانسوی و یا آمریکایی در ایتالیا خوب فروش می روند و این ژانر از کاریکاتور مورد علاقه مردم گشور ماست. اما درکل تصور می کنم که بازار کتاب ها و مجلات کاریکاتور و کمیک استریپ در دنیا در حالت رکود است. رقابت با تلویزیون و بازی‌های کامپیوتری بسیار دشوار شده و همین دو رسانه منجر به رکود بازار کاریکاتور شده‌اند.

فکر می‌کنم که از اصل بحث دورشدیم، داشتید از خودتان می‌گفتید و این که چه طورشد سراغ  کاریکاتور رفتید. در آغاز کارتان شما مستقیماً با روزنامه‌ها و مجلات شروع به کار کردید یا نه؟
  نه، من اعتقاد دارم داشتم که باید اول به پختگی کاری برسم و بعد کارهایم را برای نمایشگاه‌های کاریکاتور و روزنامه‌ها بفرستم. یعنی دوست نداشتم که کارهای اولیه و ناپخته خودم را به نمایش بگذارم. در ابتدا نزدیک به دوسال فقط کار می‌کردم و تلاش داشتم به یک ساختار شخصی در کارهایم برسم. راستش من کارم را به عنوان یک کاریکاتوریست از 1990 آغاز کردم اما تا سال 1993 برای هیچ جشنواره ای کار ارسال نکردم. در آن زمان من نزدیک به یک سال بود که با روزنامه‌ها کار می‌کردم و تعداد زیادی از کارهایم به چاپ رسیده بود. از 1993 به بعد که شروع به شرکت کردن در جشنواره‌ها کردم با هنرمندان کاریکاتوریست زیادی آشنا شدم و این شناخت و گردهمایی‌ها برای من خیلی مفید بود. درجشنواره‌ها، این فرصت برایم پیش آمد تا با کاریکاتوریست‌های زیادی رودررو صحبت کنم و تبادل نظر داشته باشم. طبیعتاً این تبادل نظرها در شکل گیری کارم تأثیر زیادی داشت و موجب شد تا من نکته دیگری را نیز بفهمم. این نکته وظیفه ای بود که ما کاریکاتوریست ها داریم. ما کاریکاتوریست‌ها با آثارمان مفاهیم پیچیده و فلسفی ای را با تصویر و طنز برای مردم بازنمایی می‌کنیم که اگر درست تصویر شده باشند، تأثیر فراوانی دارند. این وظیفه یا رسالت کاریکاتوریست‌ها مرا به فکر برگزاری یک جشنواره سالانه کاریکاتور در شهر خودم انداخت.

 

در همان زمان بود که جشنواره فانوفانی راه‌اندازی شد؟
  بله، من در 1996 در زادگاهم که شهر کوچک فانو است همراه با دوست و همکارم ماریتزو مینوجو تصمیم به برگزاری جشنواره کاریکاتور فانوفانی را گرفتیم. فانوفانی یعنی فانوی خنده‌دار. البته داستان راه‌اندازی این جشنواره بسیار طولانی است. من و ماریتزو همیشه می‌گوییم که راه اندازی جشنواره ما فقط یک شوخی بود، شوخی ای برای لذت خودمان و کاریکاتوریست‌های دیگر. اما در واقعیت این جشنواره به حرکتی بزرگ مبدل شد. در فاصله سه سال اول راه اندازی، ما 15 جشنواره داخلی، 4 یا 5 مسابقه بین‌المللی و چندین نمایشگاه انفرادی کاریکاتور برای هنرمندان سرشناس ایتالیا و جهان در شهر فانو برگزار کردیم. در تمامی این نمایشگاه‌ها تلاش می‌کردیم که بالاترین استانداردهای نمایشگاهی را در نظر بگیریم و خوشبختانه به نتیجه  فوق‌العاده‌ای هم رسیدیم.

پشتیبان مالی جشنواره فانوفانی  چه کسی یا چه مؤسسه ای بود؟
  چه سؤال جالبی! پشتیان مالی ما شهرداری شهر فانو بود، اما زمانی که شهردار شهر ما تغییر کرد، کمک های مالی این جشنواره هم تمام شد. در آن زمان بود که ما به مشکل برخوردیم، چون هم جشنواره ما دیگر شناخته شده بود و نمی خواستیم که تعطیل شود و هم پول کافی برای برگزاری جشنواره با کیفیت و استانداردهای بالا نداشتیم. با این حال، دوست نداشتیم که فعالیت جشنواره را متوقف کنیم. به همین خاطر شکل آن را تغییر دادیم، یعنی این که تصمیم گرفتیم تا جشنواره فانوفانی در فضای مجازی وب به کار خود ادامه دهد و به این ترتیب fanofunny.com متولد شد. این وب‌سایت مثل یک آینه، تصویر یک جشنواره را بازنمابی می‌کرد. استقبال از این جشنواره اینترنتی آن قدر خوب بود که پس از دو سال تصمیم گرفتیم وب‌سایت را به یک پایگاه مرجع کاریکاتور تبدیل کنیم، پایگاهی که اطلاعات مورد نیاز کاریکاتوریست‌ها را به آن‌ها می‌داد. در حال حاضر، این وب‌سایت با تعداد زیادی صفحه بسیار بزرگ شده و روزانه بازدیدکنندگان زیادی از آن استفاده می کنند، کسانی که همگی آن ها کاریکاتوریست نیستند. هم اکنون تعداد عضوهای غیرکاریکاتوریست ما چندین برابر کاریکاتوریست‌اند. آن‌ها کسانی هستند که به طنز علاقه دارند و یا فقط می‌خواهند تصاویر خنده‌دار تماشا کنند. راستش را بخواهید حالا دیگر به روز کردن سایت و راضی نگه داشتن همه بازدیدکنندگان کار سختی است و این کار من و ماریتزو را روزانه چندین ساعت مشغول می‌کند.

آیا شما و دوستتان درآمد زندگی خود را از این وب‌سایت تأمین می‌کنید؟
  نه، در این باره باید برای شما توضیحی بدهم. ببینید داشتن روزانه بیش از یک میلیون بازدیدکننده و تأمین اطلاعات، تصاویر و مطلب برای آن ها کار پرهزینه ای است. مخارج خط هایی با باند پهن، چندین دستگاه کامپیوتر و وسایلی که آن لاین وب سایت را زنده نگه می دارد و مخارج فضایی که در اینترنت اشغال کرده ایم به علاوه دست مزدها تمامی درآمد حاصل از تبلیغات درون سایت را مصرف می کند و دیگر چیزی برای به خانه بردن و زندگی ما نمی ماند. اما خوشخبتانه ما توانستیم به کمک فانوفانی که مثل یک پنجره نمایی از فعالیت های جشنواره های کاریکاتور است، مشتری ها و شهرداری های دیگری را پیدا کنیم که مایل به برگزار کردن جشنواره های طنز و کاریکاتورند. حتی جشنواره های مطرح دیگر ایتالیا نیز مثل تولنتینو، مائوریستیکا و آندرومدا هم از ما خواسته اند تا طراحی و راه اندازی وب سایت هایشان را به عهده بگیریم. از این راه ها است که من و ماریتزیو عملاً درآمد زندگی مان را به دست می آوریم.

Giox, 2004

جشنواره‌های دیگری هم که شما برگزار می‌کنید بین‌المللی‌اند؟
  نه، جشنواره‌های کاریکاتوری که ما برگزار می‌کنیم همگی در ایتالیا برگزار می‌شوند و داخلی هستند. دوست نداریم که با این جشنواره‌ها جشنواره بین‌المللی فانوفانی را تحت تأثیر قرار بدهیم.

پس در کل وب سایت فانوفانی به درآمدزایی شما کمک کرده است؟
  بله، اگر کلی تر نگاه کنیم بی‌تأثیر نبوده است. اما نکته‌ای که دوست دارم مطرح کنم این است که سرپرستی وب‌سایت‌هایی مثل فانوفانی ما و ایران کارتون شما مسئولیت زیادی برایمان به همراه دارد. به عنوان مثال، فقط در زمینه اطلاع رسانی جشنواره‌های بین المللی ما دردسرهای فراوانی داشته ایم یک پایگاه مرجع بودن حسن‌های زیادی دارد، اما زمانی که اطلاعات آن اشتباه باشد و یا جشنواره ای به وظیفه اش عمل نکند، سیل اعتراض ها بر سر ما سرازیر می‌شود و تمام کسانی که اطلاعاتشان را از سایت ما گرفته‌اند اول از همه به ما معترض می‌شوند. به همین دلیل و با متولد شدن مسابقه‌ها و جشنواره های متعدد و رنگارنگ در دنیا، ما به این نتیجه رسیدیم که باید اخبار نمایشگاه‌ها را دسته بندی کنیم. بنابراین، اول از همه اخبار جشنواره‌های مشکوک را به کلی کل کنار می گذاریم و آن‌هایی را که معتبرترند در سایت درج می کنیم. سپس همان جشنواره‌ها را با ستاره ارزش یابی می‌کنیم. یعنی به معتبرها 5 ستاره و به باقی به اندازه اعتبار و خوش قولی‌شان ستاره می‌دهیم. به این شکل از همان اول تکلیف بازدیدکنندگان خودمان را روشن می‌کنیم. از طرف دیگر، با این کار اعتمادی که کاریکاتوریست‌ها به ما کرده‌اند از بین نمی‌رود و همزمان این حساسیت ها منجر می‌شود که پس از مدتی برگزارکنندگان جشنواره‌ها متوجه شوند که برگزاری یک مسابقه کار ساده‌ای نیست. آن ها باید متوجه شوند که کاریکاتور یک هنر است و آثار کاریکاتوریست ها اثر هنری است و قیمت دارد و هنرمند کاریکاتوریست هم دارای حق و حقوقی است که باید به آن احترام گذاشته شود.
ما در پایگاه فانوفانی و شما در ایران با ایران کارتون به دلیل مرجع بودن، وظیفه داریم تا این نکات را به هر شکلی که شده به برگزارکنندگان جشنواره یادآور شویم. باید تلاش کنیم ساختارهای اشتباهی که در حال شکل گرفتن است را درست کنیم.

آیا فکر می‌کنید می‌توان ساختار جشنواره‌ها را اصلاح کرد و تغییر داد؟
  من نگفتم که می شود کاملاً آن ها را اصلاح کرد یا تغییر داد، اما با انتخاب جشنواره‌ها برای اطلاع رسانی و ارزش گذاری و درجه بندی شان در درازمدت می‌توان جلوی جشنواره‌های کم ارزش و خاطی را گرفت.

حالا اجازه بدهید از جیوانی سورسینلی کاریکاتوریست یک سؤال بپرسم نه از جیوانی مؤسس فانوفانی.
  خواهش می‌کنم.



زمانی که می‌خواهید به سوژه‌های کارهایتان فکر کنید، چگونه شروع می‌کنید و آن‌ها چه مسیری را طی می‌کنند تا به اجرا دربیایند؟
  من هم مثل بیشتر یا شاید همه  کاریکاتوریست‌ها پیرو تئوری زبان تصویری بودن هنر کاریکاتور هستم. به همین دلیل یکی از دغدغه‌های اصلی و همیشگی‌ام ساختن یا پیدا کردن کلمات جدید برای این زبان است. شاید بهتر باشد کمی بیشتر توضیح دهم. ببینید یک کاریکاتور مثل یک جمله استعاری است، یعنی ما چیزی می‌گوییم که معنی  دیگر یا عمیق‌تری از خود جمله گفته شده دارد. برای گفتن هر جمله‌ای ما به تعدادی کلمه احتیاج داریم و این کلمه‌ها در هنر کاریکاتور همان نمادها و سمبل‌های تصویری هستند.
  زمانی که می خواهم یک کاریکاتور بکشم اول از همه سعی می کنم برای خلق سوژه  اصلی کارم نمادها و سمبل‌های جدیدی پیدا کنم یا بسازم و اگر هم نشد مثل خیلی از کاریکاتوریست‌ها از کلیشه‌ها استفاده می کنم. البته هیچ کدام از کارهای کلیشه‌ای خودم را دوست ندارم.

اگر از کارهای کلیشه‌ای خوشتان نمی آید، چرا آن‌ها را می‌کشید؟
  نمی‌دانم، اما این مسئله را تا فراموش نکرده ام بگویم که یکی از مهم ترین نکاتی که برای خلق کارهایم در نظر می‌گیرم انتقال سریع پیام به مخاطب است. یعنی سوژه و ترکیب‌بندی و ترکیب رنگ‌ها را به گونه‌ای انتخاب و طراحی می کنم تا بیننده یا مخاطب در کوتاه ترین زمان ممکن پیام اصلی سوژه یا داستان کلی آن را دریابد.
اعتقاد دارم اثری که پیام آن سریع منتقل می‌شود، تأثیر بیشتری بر ذهن مخاطب می گذارد. اگر سمبل ها و نمادهای یک کاریکاتور جدید باشد، این تأثیر ماندگارتر و منحصربه فردتر است و اگر کلیشه ای باشد، تأثیر آن مدت کمتری در ذهن می ماند. با این حال، باز هم ناگزیر در میان کارهایم، کاریکاتورهای کلیشه ای کم ندارم. اما دور از شوخی، ابداع نمادها و سمبل های جدید در هنر کاریکاتور موجب به روز شدن و پویاتر شدن این هنر می شود که من با آمدن به تهران و شرکت در داوری هفتمین دوسالانه کاریکاتور این امر را در کارهای کاریکاتوریست های ایرانی و به خصوص آثار جوانان بسیار دیدم.

و حرف آخر؟
  اول از همه باید بگویم که دوسالانه کاریکاتور شما واقعاً بهترین جشنواره دنیاست و کشور ایران به شدت در هنر کاریکاتور پیشرفت کرده و عملاً یکه تاز دنیای هنر کاریکاتور شده است. واقعاً برای من اعجاب انگیز است که در اینجا شما چندین مجله کاریکاتور دارید و خانه کاریکاتور و چند وب سایت که به این هنر می پردازند. از طرف دیگر، جوانان زیادی در ایران به طور جدی به هنر کاریکاتور مشغول هستند. ما در ایتالیا کاریکاتوریست زیر 35 سال نداریم ولی اکثر کاریکاتوریست های شما زیر این سن اند. واقعاً به شما تبریک می‌گویم و دورنمای فوق العاده ای را برای هنر کاریکاتور در کشورتان می‌بینم. از آمدن به کشور شما و دیدن و آشنا شدن با این اتفاقات بی‌اندازه خوشحالم و اعتراف می کنم که اسم پایتخت هنر کاریکاتور دنیا واقعاً حق کشور شماست.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:30  توسط علي هاشمي شهركي  | 

گفت‌وگو با یوری کوزوبوکین، كاريكاتوريست روس


در جریان برگزاری دوسالانه کاریکاتور تهران، گفت‌وگوهايی با داوران دوسالانه انجام دادم. در ادامه مصاحبه‌اي كه با ساکت‌ترین کاریکاتوریست دنیا، يوري کوزبوکین در مورد آثارش انجام شد را مي‌خوانيد:

چرا کوزوبوکین را به عنوان یک کاریکاتوریست می‌شناسند، نه به عنوان یک مهندس هوافضا؟
پدرم یک افسر ارتش بود. در انتهای خاک روسیه، نزدیک ژاپن شهری است به نام «ایمان» که من در آن‌جا به دنیا آمدم. بعد آمدیم به حومه مسکو و درنهایت در شهر «ولگوگراد» زندگی کردیم که مادرم هنوز هم آنجا زندگی می‌کند. در خارکف، مهندسی هوافضا خواندم و برای کار به کیف رفتم. الان من وخانواده‌ام در دو کشور مختلف زندگی می‌کنیم، یعنی پس از فروپاشی روسیه بزرگ، من الان در اوکراین هستم. زمانی‌که درس مهندسی هوافضا می‌خواندم، هواپیمایی داشتند می‌ساختند به نام آنتونف که نامش  متعلق به مسئول پروژه بود . سه سال روی آن هواپیما کار کردیم. در آن زمان من روی طراحی آن کار می‌کردم. بعد از سه سال هواپیما را ول کردم و آمدم سراغ کاریکاتور. وقتی روی آن هواپیما کار می‌کردم، یک سازنده بودم و به نظرم کاریکاتور هم یک نوع سازندگی است، هرچند که در هر دو جا این ذهن من بود که کار می‌کرد و عناصر را کنار هم می‌گذاشت.

 چگونه با کاریکاتور آشنا شدید و از كدام كاريكاتوريست‌ها تأثیر گرفتید؟
من از ابتدا از آثار بسیاری از کاریکاتوریست‌های روسی و اروپایی خوشم می‌آمد، ولی اولگ تسلر، سرگئی تونین و زلاتکوفسکی بودند که تأثیر زیادی روی من گذاشتند و از هر کدام از آن‌ها بخشی را وام گرفتم و کم‌کم سبک خودم را به وجود آوردم. من کارهای آن‌ها را در مجلات و روزنامه‌های مختلف می‌دیدم. شخصیت‌های آثار این سه کاریکاتوریست روسی واقعاً متفاوت از دیگران بود و من از هر کدام از این‌ها چیزی را برداشتم و به ذهنم منتقل کردم، مثل فلسفۀ زلاتکوفسکی و طنز قوی تسلر. هر یک از کاریکاتورهای من درواقع روایتی است که از جایی شروع می‌شود به جایی خاتمه می‌یابد. درواقع، می‌گوید که در گذشته چه بوده و در آینده چه خواهد شد. خب، اولک تسلر خیلی به من کمک کرد. او کمیک استریپ کار می‌کند و در چند قسمت یک داستانی را تعریف می‌کند و من این‌ها را دیدم ولی کاری که کردم این بود که چند فریم را آوردم و در یک قسمت جمع کردم. خیلی دوست دارم تمام ماجراها را با هم جمع کنم. بخت یارم بود که توانستم با این افراد آشنا بشوم و مثل یک گروه با هم کار کنیم. یک بار اولگ که در یک مجله معروف کار می‌کرد به من گفت: یوری برای چی اصرار داری که آن مراحل و فریم‌ها را در یک قاب جمع کنی. تو می‌توانی آن‌ها را بیشتر کنی و پول بیشتری هم بگیری. به او گفتم: من کار برعکس را انجام می‌دهم.

 سوژه و يا همان داستان‌هاي كارهايتان را از کجا پیدا می‌کنید؟
 نمی‌دانم،  من در كوچه و خيابان پرسه مي‌زنم  و در یک لحظه سوژه‌ها خودشان می‌آیند.

 خلاصه كردن  یک داستان كه بايد در چندفریم كشيده شود در یک فريم، کار دشواری است و از عهده خیلی‌ها بر نمی‌آید. از سوی دیگر، انتفال مفاهیم در یک قاب بسیار مشکل‌تر است؛ هرچند تأثیر آن بر مخاطب بیشتر است. آیا از اول همین‌طور راحت کار می‌کردید؟
به مصداق یک ضرب‌المثل روسی، ما دوست داریم همیشه سخت‌ترین کارها را انجام بدهیم.

 برای این‌که به این حد برسید، در مورد ادبيات و روایات داستانی نیز مطالعه داشته‌اید؟
بله، من به عنوان یک کاریکاتوریست کتاب می‌خوانم و به‌ویژه به طنزهای کلاسیک و آثار کسانی مانند «گوگول» و «او. هنری» بسیار علاقه‌مندم.

 پس به عنوان يك كاريكاتوريست روس بايد جنگ و صلح تولستوی را خوانده‌ باشيد؟
بله‌، و خواندن آن را به کاریکاتوریست‌هايی كه بخواهند برای جنگ یا صلح کاریکاتوری  بکشند، توصيه مي‌كنم.

 شخصیت معمولاً به واسطه حرکات، حرف‌زدن‌ها و لباس‌پوشیدنش شناخته می‌شود. شخصیت‌های آثار شما همگی دراماتیزه شده‌اند و با اینکه همگی شبیه هم هستند، هر یک احساس خاصی را به مخاطب منتقل می‌کنند. مثلاً مرتاض واقعاً مرتاض است و ژنرال، ژنرال. رخت‌شور هم همین‌طور. چگونه به اینجا رسیده‌اید؟
همان طور كه گفتم من به خیابان‌ها و کوچه‌ها مي‌روم و شخصیت‌های کارهایم را از میان مردم انتخاب مي‌کنم. تابه حال هم شخصیت‌های زیادی را به همين شكل ساخته‌ام. اما گاهی که در خیابان کسی را می‌بینم که کار خاصی را انجام می‌دهد، به فکر فرومی‌روم که آیا در میان شخصیت‌هایی که تاکنون کار کرده‌ام، چنین فردی وجود دارد یا نه. مثلاً، در کارهایم خیلی از شخصیت‌ها مثل کارتن‌خواب‌ها و بی‌خانمان‌ها زياد استفاده كرده‌ام. اما روز اولي كه تصميم گرفتم یک کارتن‌خواب را بکشم،  نتوانستم. چون هم کار داشتم، هم خانه و هم درآمد. بنابراین، نمی‌توانستم آن‌ها را عمیقاً بفهمم. پس ‌رفتم سراغ يكي از آن‌ها و ديدم که ناراحت است و دوست ندارد با مردم ارتباط داشته باشد و فشار روحی زیادی را تحمل می‌کند. با معاشرت بيشتر با اين افراد بود كه به شناخت كافي براي خلق شخصيت كارتن‌خواب‌هاي كارهايم رسيدم.
به همين خاطر، هر جا می‌روم به آدم‌ها و كارهاي‌شان دقت می‌كنم و آن حسی که روی کاغذ می‌آورم، حاصل برداشت‌های واقعی خودم است. به طور مثال، بعد از پایان تحصیلاتم در دانشگاه، دوسال در ارتش خدمت کردم و ژنرال‌ها و نظامياني هم كه در كارهايم وجود دارند محصول همان دوره است. در دوره سربازي از من خواستند كه در ارتش بمانم و حتی می‌خواستند به من ترفیع بدهند، اما چون نمی‌خواستم ژنرال بشوم، از ارتش آمدم بیرون. چون دوست نداشتم مردم به من بخندند. به‌هرحال، شخصیت‌های مورد علاقه‌ام همین مردم کوچه و خیابان هستند که با آن‌ها احساس نزدیکی بیشتری می‌کنم.

 در شخصیت‌هایی که کار می‌کنید، یک آدم مرفه هم حضور دارد. آیا مسائل دولت کمونیستی باعث به‌وجود آمدن این شخصیت شده یا این شخصیت به طور طبیعی به وجود آمده است؟
این سمبل آدم‌هایی است که همه چیز را برای خود می‌خواهند و این کاریکاتوری نیست که بخواهم به وسیله آن با سرمایه‌‌داری درگیر بشوم یا با سیاست کاری داشته باشم. این نوع آدم‌ها همیشه بوده‌اند، قبل از شوروی و بعد از شوروی و حتی در عصر حجر هم بوده‌اند. این نوع آدم‌ها همه چیز را برای خودشان می‌خواهند که البته علی‌رغم ظاهرشان همیشه فقیرند!

 با توجه به جنس سوژه‌هاي كارهايتان به نظر شما مباحث‌ اومانیستی و انسان‌گرایانه در هنر کاریکاتور چه جایگاهی دارد؟
اومانیسم یک جنبش هنری نو بود که قبل از رواج کاریکاتور به شکل امروزی‌اش پدید آمد. کاریکاتور بعداً از عناصر این جنبش بسیار تأثیر پذیرفت. اصولاً انواعی از کاریکاتورها هست که صرفاً می‌خنداند و برخی دیگر بیشتر حول مسائل اجتماعی می‌چرخد و به آدم‌های کوچه و خیابان می‌پردازد. من از این نوع کاریکاتور و آدم‌ها بیشتر خوشم می‌آید و خودم را نزدیک‌تر به آن‌ها احساس می‌کنم. به‌هرحال، خوشحالم که دریافت‌ها و الهامات اومانیستی را در کارهای من پیدا کرده‌اید. علاوه بر این، به جنبشی معتقدم که باید پیرامون محبت انسان‌ها به یکدیگر به راه بیفتد و فعال شود. دوست دارم این جنبش در تمام جهان گسترش یابد و همه انسان‌ها را تحت الشعاع قرار دهد. من هم سعی می‌کنم عناصر این جنبش را به سهم خودم در کارهایم به کار گیرم.
 
همان طور كه خودتان گفتيد كارهای شما تنها شامل طنز صرف یا فکاهی نمی‌شود، بلکه فلسفه دارد و عمیق است. از طرف ديگر  به نظر می‌رسد كه جنس طنز در آثار شما مخصوص طبقه متوسط جامعه است، ممکن است توضیح بدهید؟
من در كارهايم اصلاً نگاه منفی ندارم حتی در کارهایی که طنزي خیلی پایین دارند، به‌هرحال، این ‌هم یک سبک طنز است و مثل انواع دیگری از جمله طنز سیاه. من می‌خواهم طنزی را بیان کنم که تمام مردم از آن سر در بیاورند، مانند یک شعر که آدمی که کم‌خوانده آن را می‌فهمد ولی آدمی که بیشتر خوانده بهتر می‌فهمدش.

 حتي با نگاهي گذرا به كارهاي شما مي‌شود ديد كه در دوره‌های مختلف با سوژه‌های مختلف کار كرده‌ايد، مثلاً تعداد زيادي کار با موضوع کلاه و ارتباط آن با آدم‌های کارتن‌خواب دارید. يا آثار زيادي با موضوعات آشپزی، رختشویی، زندانيان و مسائل مربوط به مرتاض‌ها. اين شخصيت‌ها در آثار شما ناخودآگاه تبدیل به سمبل شده‌اند. آيا اين شخصیت‌هاي سمبوليك محصول زياد كار كردن بودند و يا از اول با هدف سمبول سازي آن‌ها را خلق كرديد؟
هر کاریکاتوریستی در طول زندگیش نسبت به آنچه می‌بیند، سعي مي‌كند کاری انجام دهد و كاريكاتوري بكشد. من هم با شخصيت‌هايي كه مي‌توانستم حرفي بزنم كار كرده‌ام. از طرف ديگر هميشه سعي داشته‌ام تا شخصيت‌هايم سمبل يا نماد يك گروه يا دسته اجتماعي باشد، تا معرف شخص خاصي. اما همان روز که ژنرال را کشیده‌ام، آشپز و مرغش را هم می‌کشیدم، آدم‌‌های کلاه‌دراز را هم می‌کشیدم و اینجور نبود که یک ماه آدم‌های کلاه‌دراز را بکشم و ماه بعد ژنرال‌ها را بکشم، يا اينكه سوژه‌هايم دوره‌هاي خاصي داشته باشند. شايد دلیل این حرف شما به این خاطر بوده که نمی‌توانستید از نظر زمانی آثارم را دنبال کنید.
به‌هرحال، هر کاریکاتوریستی معمولاً با موضوعات روز جامعه‌اش آثارش را تولید می‌کند. كارهاي من هم برگرفته از جامعه خودم است كه در طول زمان به شكل مجموعه‌هايي درآمده است. اين مجموعه‌ها حالا پس از چندين سال كار كردن زياد شده‌اند و همه آن‌ها را همه نديده‌اند. مثلاً  مطمئن هستم که شما مجموعۀ آدم‌برفی‌های مرا ندیده‌‌اید در صورتی که در کشور خودم آن‌ها بسیار معروف‌اند. یا مثلاً کارهایم در مورد جنگ. البته من خوشبختانه تاکنون در جنگی شرکت نکرده‌ام ولی پدرم در جنگ مجروح شده بود. او در جنگ جهانی دوم سی‌ویک ساله بود و در آن شرکت داشت. دوتا پدر بزرگ‌هایم هم در جنگ کشته شدند و آثار این وقایع هم در من وجود داشته و من آثار زیادی را در این موضوعات کشیده‌ام. یا مثلاٌ موقعی که فقر و بی‌غذایی بود، من در موردش زیاد کار می‌کردم.

 براي ما در مورد مجموعه آدم‌‌برفي‌ها بيشتر توضيح مي‌دهيد؟
نام مجموعه کارهای آدم‌برفی‌ام را «عصر سرما» گذاشته‌ام. به نظر من آدم‌برفی سمبل انسان معاصر است. در این آدم برفی یک روح وجود دارد که وقتی آب می‌شود از کالبدش خارج می‌شود. دقیقاً مثل انسان است که به دنیا می‌آید و بعد هم از دنیا می‌رود. در اين کارهای آدم‌برفی شما بیشتر تراژدی می‌بینید، زیرا که یک آدم می‌آید آن را می‌سازد و کلی خوشحالی می‌کند و بعد ولش می‌کند می‌رود دنبال کارش و آدم‌برفی تنها می‌ماند. به نظر من اين يك تراژدی بزرگ است.


تا به‌حال چند تا کاریکاتور کشیدید و آیا هنوز هم کار می‌کنید؟ این اواخر کارهای آرشیویی زیادی از شما ديده‌ام که قبلاً چاپ شده و دوباره به جشنواره‌ها ارائه مي‌كنيد، چرا؟
کاریکاتورهایم را هیچ‌وقت نشمرده‌ام  ولی اگر بخواهم مجموعه‌ای از آثارم را  به دیوار نصب کنم، فكر مي‌كنم كه چیزی حدود 30 هزار تايي بشود. این حقیقت دارد که من خیلی از بایگانی‌ام کار برمی‌دارم، ولی هنوز موضوع‌های زیادی در ذهنم هست که نشده روی کاغذ بیاورم. من در طول یک ماه هم حدود20 کاریکاتور می‌کشم. البته نمی‌توانم بگویم همه‌اش کاریکاتور خالص است، اما هنوز هم کار می‌کنم. به‌هر‌حال، واقعاً از توجه‌اي كه به کارهایم داشته‌اید، تشکر می‌کنم.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 0:28  توسط علي هاشمي شهركي  |