تبليغاتX
UIC

UIC

وبلاگ هنري

آينه خطی قدرت

نگاهي به رابطه هنر كاريكاتور و  سياست

در روابط انساني، چهره، تأثيري اساسي دارد. انسان‌ها در برخوردهاي اوليه با هم تحت تأثير چهره هستند؛ شايد اين موجب برداشت‌هاي غلط شود، يعني يك آدم تبه‌كار به خاطر چهره‌اش مظلوم جلوه كند و يك آدم مهربان به خاطر چهره خشني كه دارد مهرباني‌اش به حساب نيايد. اينك فرض كنيم براي حكومت‌ها هم بشود چهره‌اي در نظر گرفت. چهره يك حكومت چيست؟ چهره يك حكومت رفتاري است كه آن حكومت با انسان‌هاي اطرافش دارد. در اين مورد، اشتباه، بسيار كمتر از روابط انساني خواهد بود؛ چهره آدم‌ها ممكن است آنها را به اشتباه بيندازد، اما چهره حكومت‌ها كمتر قضاوت اشتباهي پيش مي‌آورد. ما در گفتارهاي روزمره از تركيب‌هايي مثل «حكومت خوب» و «حكومت بد» استفاده مي‌كنيم؛ درست مثل اين است كه بگوييم «حكومت زيبا» يا «حكومت زشت»...

* نوشته شده برای پرونده هنر و سياست/ ماهنامه خردنامه همشهري/ شماره ۲۷ / تير ماه ۱۳۸۷


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 2:0  توسط علي هاشمي شهركي  | 

فستيوال فِتيش

نگاهي به جشنواره‌پرستي در عرصه هنر تصويرگري ايران

نگاهي منصفانه به فضاي هنري سال‌هاي اخير كشور مشخص مي‌كند كه جشنواره‌پرستي در ميان قشر جوان‌تر هنرمندان بيداد مي‌كند؛ هنرمندانِ تازه‌نفس هر روز دنبال فراخوان‌ جشنواره‌هاي داخلي و خارجي مي‌گردند و باور دارند كه با ارائۀ اثر به جشنواره‌ها و موفقيت در آن‌ها شأن و مقام حرفه‌اي به‌دست خواهند آورد. اين باور چنان جدي است كه نوجوانان خوش‌ذوق، ورود خود به فضاي حرفه‌ايِ هنر را با تاريخ ارسال اولين اثر خود به يك جشنواره همزمان مي‌دانند و تعداد آثار چاپ شده‌شان در كاتالوگ‌ جشنواره‌ها، برايشان معيار حرفه‌اي بودن و سابقه كار است.
همان نگاه منصف و دلسوز بيانگر عدم پيشرفت هنر كاربردي در جامعۀ ما نيز هست؛ اين سؤال مطرح است كه با داشتن اين همه هنرمند حرفه‌ايِ جايزه‌بگير، چرا هنرهايي كاربردي همچون گرافيك و تصويرسازي و حتي كاريكاتور در عرصه‌هاي كاركردي خود پيشرفت چنداني نداشته است؟ پس جشنواره‌هاي هنري به چه درد مي‌خورند؟ هدف از برگزاري اين جشنواره‌ها چيست؟ سود و زيان اين جشنواره براي فضاي هنري چه‌قدر است؟ نتايج اين جشنواره‌ها در بازار كار چه تأثيري دارد؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 16:23  توسط علي هاشمي شهركي  | 


معجوني تلخ اما مفيد


حالا ديگر به يقين مي‌توان گفت هنر تصويرگري ايران در ميان هنرهاي ديگر براي خود جايي باز كرده و تأثيرگذار شده است. چند سالي است در دنيا تصويرگران ايراني را مي‌شناسند و براي آن‌ها احترامي خاص قائلند...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 13:26  توسط علي هاشمي شهركي  | 


خودتان را ابراز كنيد پيش از آنكه دير شود


براد هالند
ترجمه علي هاشمي شهركي

حدود ربع قرن پيش ا. د. راينهارت اعلام كرد كه نقاشي‌هاي «سياه بر روي سياه» او پايان و آخرين پاسخ براي تاريخ هنر است. او گفت هنر را تا جايي كه امكان داشته پيش برده و مدعي بود كه تمام مشكلات تاريخ هنر راحل كرده و ديگر كاري براي انجام دادن نمانده است. تمام منتقدان هم از اين نظر خشنود بودند. اما متأسفانه عدة زيادي از هنرمندان حاضر نشدند قلم‌موهاي خود را كنار بگذارند. بنابراين هنر ادامه پيدا كرد.
فرداي روزي كه هنر مدرن اين مكتب فكري را پايه‌گذاري كرد كه فردا آخرين روز دنياست، مومنين وفادار آن از خواب بيدار شدند و ديدند كه خورشيد بالا آمده، همه‌ي پيامبران ديوانه‌شان ناپديد شده‌اند و آن‌ها مجبورند كه براي باقي عمر به فكر كارديگري باشند. آن‌ها به گروه‌ها و دسته‌هايي تقسيم شدند با نظريه‌هاي مشابه دربارة اينكه اين اتفاق چه معنايي دارد و آن‌ها چه بايد بكنند؟
در هنر به اين اتفاق پست مدرنيسم مي‌گويند و اگر شما از پست مدرنيسم سر در نمي‌آوريد مطمئن باشيد به اين خاطر است كه داريد آن را مي‌فهميد. اگر شما يك هنر‌مند هستيد صفحات بعدي براي شما تكراري خواهد بود. اما اگر يك فرد عادي هستيد بدانيد كه از من خواسته‌اند تا تعدادي از اصطلاحات ابتدايي و سادة هنر را تعريف كنم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 14:40  توسط علي هاشمي شهركي  | 

پيروزی كهنه‌طراح در جدال با وارونگی

تعريف مي‌كرد جوان‌تر كه بوده عكس براد هالند را به ديوار اتاقش چسبانده بوده و هر از گاهي نامه‌هاي فدايت شوم برايش مي‌نوشته. مي‌گفت هيچ‌وقت جواب نامه‌ها را نداد اما من نااميد نمي‌شدم؛ باز هم مي‌نوشتم. مي‌‌گفت طراحي‌هاي او را دوست داشتم و مي‌دانستم كه طراح بزرگي است؛ عكسش را هم دوست داشتم با آن ژست روشنفكرانه‌اي كه داشت؛ يله شده بود و با صورتي آرام و پر ريش به دوردست‌ها خيره مانده بود. اصلاً آمريكايي به نظر نمي‌رسيد. عاشق خط‌هاي قوي‌اش بودم، هاشورهايش را دوست داشتم و از نگاهش به كاريكاتور لذت مي‌بردم. براد هالند آن زمان اسطورة من بود.
توكا نيستاني طراحي است كه آثارش بيشتر به طنز پهلو زده و او را كاريكاتوريست‌ دانسته‌اند. طنز آثار او عموماً يدك‌كشِ تلخي بوده‌اند تا شيريني و سرخوشي. نيستاني همچون براد هالند با خلق فضاها و موقعيت‌هاي غريب و ناآشنا مخاطب را قبل از هر چيز دچار سردرگمي مي‌كند و بازشناسي جزء به جزء تصوير تنها راه خروج از اين سردرگمي است؛ كه البته همراه لذت كشف و حل معماست. با اين حال طنز و ساختار طنازي نيستاني اولين شاخصه آثارش نيست. شاخص‌ترين خصيصه توكا قدرت خط‌ها و طراحي اوست. طراحي در وجود او جريان دارد، در خونش مي‌جوشد؛ او يك طراحِ ژني است. در طول ساليان، نيستاني با طراحي‌هايش مخاطب خود را محصور كرده، ترسانده و به زانو درآورده؛ او با هاشور‌هاي سياهش دنيايي فراانساني به تلخي تمامي حماقت‌هاي بشر آفريده و پيش چشم ما به نمايش گذاشته است. توكا را بارها به تأثيرپذيري از هالند متهم كرده‌اند و از شباهت كارهايش با كار‌هاي او گفته‌اند. شايد اين شباهت‌ها را در آثار اوليه نيستاني بشود جستجو كرد اما او با پخته‌تر شدن خط‌هايش سال‌ها پيش‌ خود را از اين اتهامات رهانده است. توكا ديگر مستقل طراحي مي‌كند و كارهايش شخصيت دارد. او سوژه‌هاي خود را دارد و نماد‌هاي تصويري خود را خلق مي‌كند و پرورش مي‌دهد. او ديگر كهنه‌طراحي است كه با زبان تصويري خاص خود به بيان دغدغه‌ها و دل‌مشغولي‌هايش مي‌پردازد.
توكا نيستاني، در آخرين نمايشگاهش ديگر كاريكاتوريست نيست. او ديگر هاشور ندارد؛ ديگر آثارش به طنز پهلو نمي‌زند. او ديگر فقط يك طراح است؛ طراحي كه فكر مي‌كند. او دغدغه‌‌هايش را كنار نگذاشته اما با لهجه‌اي سليس‌تر و روان‌تر آن‌ها را بيان مي‌كند؛ او فقط طراحي مي‌كند. قبل از نمايشگاه كه تعدادي از كار‌ها را در اندازة كوچك‌ ديدم تصور مي‌كردم توكا با ماژيك طراحي كرده است اما روز افتتاحيه بود كه متوجه اشتباهم شدم: تمامي طرح‌ها در قطع بزرگند و او بدون پيش‌طرحِ مدادي با دستِ آزاد و با قلم‌مو آن‌ها را كشيده است؛ اين نشان از رفتاري نقاشانه دارد. برخي طرح‌ها با آب‌مركب رنگ شده بودند و اين كار به خط‌ها جان بخشيده بود. اين كارها ديگر مخاطب را نمي‌ترساند اما هنوز جادو و سحر خود را داشت؛ با مخاطب همراه مي‌شد و درد دل مي‌كرد. نجوا نمي‌كرد، فرياد مي‌زد، فريادي كه در درون مخاطب هم بود. ديگر حماقت‌هاي انساني را به رخ انسان‌‌ها نمي‌كشيد، فقط موقعيتي بيان مي‌شد كه همگي گرفتارش هستيم يا مي‌توانيم باشيم. همة طرح‌هاي اين نمايشگاه، وارونه بودند. انسان‌هاي او همه عريان و سر و ته، انگار هنوز در وارونگيِ جنينيِ خود مانده‌ بودند. شايد معلق و پا در هوا در يك حيراني و به‌هم ريختگيِ آخرالزماني به‌ سر مي‌بردند؛ سوارانِ پيچيده در اسب‌ها، گاو‌ها و گاوبازان، زوج‌ها و پرندگان، همگي برعكس و معلق در هوا و در كار خود مانده‌.
رويكرد جديد نيستاني در آخرين نمايشگاهش معرف قابليت‌ها و توانايي‌هاي نقاشانه‌اي است كه او تا به حال با اين صراحت به نمايش نگذاشته بود؛ قابليت‌هايي كه شايد هر طراحي نداشته باشد اما به يقين توكا نيستاني دارد.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 15:17  توسط علي هاشمي شهركي  | 

مدنیت از اصلی ترین نشانه های انسجام جوامع بشری است و جوامع مدرن بالطبع به قوانین و سازوکارهای مدنیت مدرن نیاز دارند. یکی از سلسله قوانین مدنیت مدرن، مشخص شدن حد و مرز عوامل و شفافیت تعاریف است. بر حسب این تعاریف هر نهاد دسته ها و شاخه هایی پیدا می کنند که اول از همه هماهنگ با نیاز مدن امروزی است. نهادهای سیاسی و اجتماعی دسته بندی های مختلف پیدا می کند و نهادهایی چون فرهنگ ، ادبیات و هنر هم شاخه، شاخه می شود. چنین تکثری یک امر لازم است و بدون آن پیشبرد امور دشوار و پیشرت دشوارتر می شود.

 هنر که از سر منشا انسانیت خلق و همراه نوع بشر دوران تحول خود را پیموده امروزه در شکل های مختلف نیازهای انسان را برطرف می کند. شکل ها و یا همان شاخه های هنر هر کدام نام گذاری شده اند و برای خود دارای تاریخ و پیشینه ای هستند که قصه پیدایش و بالندگی آن ازبدو تولد تا امروز را روایت می کند. این تاریخ ها شاید در نگارش با هم تفاوت هایی داشته باشند اما در اصل جریان همگی با هم مشترکند و از وجود دسته ای بحث می کنند که مثل خورشید در وجودش نمی توان شک کرد و شاید نفی آن گوینده را به چالش بکشد نه اصل را. با این حال در جامعه ما شاخه ای از هنر همیشه مورد کم توجهی و تا حدی دست خوش نفی یا تکفیر قرار گرفته است: هنر کاربردی. 

در میان هنرمندان ما هنر کاربردی شاخه ای از هنر تجسمی است که به جرم در خدمت بودن همیشه ناچیز شمرده شده است. هنری که در خدمت خواص و عوام جامعه است و به دنبال برقراری ارتباط با مخاطب است و انتظار دنباله روی ندارد. هنری که مخاطب محور است و مخاطب شناسی از اصول اولیه آن است، حال عوام باشد یا خواص.

در این شاخه هنری نیز سلسله قوانین و سازوکاری مشخص حاکم است که نقش عوامل درگیر با خود را تعریف می کند. هنر کاربردی سه رکن اصلی دارد: هنرمند، سفارش دهنده و مخاطب. این ارکان به شکل مثلث وار به هم وابسته هستند و حاصل این رابطه تثلیثی اثری هنری است که بخشی از نیاز های هر سه طرف را برطرف می کند. این نیاز ها را به اشکال مختلف می توان تعریف و تفسیر کرد. هنر در این شاخه به استخدام در می آید، در استخدام تبلیقات و معرفی یا متن و شعار. هنرمند این هنر برای خودارضایی روحی اثری خلق نمی کند بلکه در استخدام سفارش دهنده برای مخاطبی مشخص یا دیگری به خلق و تولید اثر می پردازد. این استخدام به این شکل تعریف می شود که سفارش دهنده ای بر حسب نیازش با هنرمند وارد مذاکره می شود. هنرمند نیز به واسطه خلاقیت اش اثر تولید می کند. طبیعتا این اثر قبل از هر چیزی باید بر اساس خواست های سفارش دهنده خلق شده باشد و او را راضی کند، در غیر این صورت حتی اگر اثری خلاقانه خلق شود به کار سفارش دهنده نمی آید.

با قبول این مطلب که هر کدام از این ارکان متخصص کار خویش هستند، گزاره «هنر بالاتر از سفارش است» یا  «هنرمند بهتر از سفارش دهنده می داند» نادرست به نظر می رسد. برای این رفتار  شاید بتوان به عنوان کنشی هنرمندانه و یا خودمحور ارزش قائل شد، اما باید آگاه بود که  مختص شاخه هنر ناب (Fine Art) است و در سازوکار رفتار هنرمند کاربردی نمی گنجد. به قطع هنرمند کارشناس امور بصری و هنری است اما هنر کاربردی ای که به خدمت تبلیغات، بازار و تجارت در آید عاری از نظرات کارشناسانه سفارش دهنده ای که بازار کاری خود را می شناسد، نمی تواند خلق شود و مخاطب که مصرف کننده محصولی است که اثر هنری برای معرفی آن خلق شده فقط به مدد پارامترهای زیباشناختی صرف، ترغیب به استفاده از محصول نمی شود. از طرفی نباید فراموش کرد که وظیفه سفارش دهنده بالا بردن فرهنگ بصری یا اجتماعی یک جامعه نیست. این وظیفه حتی برگردن هنرمند هنر کاربردی نیست. کار او این است که با استفاده از هنرش اثری هماهنگ با سفارشی که به او داده شده، و در راستای آن خلق کند.

این مطلب به این مفهوم نیست که هنرمند باید عاری از خلاقیت شده و به ساده ترین و پیش پا افتاده ترین شکل ممکن نیاز سفارش دهنده خود را برطرف کند. هنرمندی که در زمینه هنر کاربردی فعالیت می کند باید با استفاده از تخصص خود به خلق اثری دست بزند که توانایی تاثیرگذاری عمومی داشته باشد. این مهم هم بدون مطالعات روانشناختی مخاطبان و شناخت فرهنگ عمومی به دست نمی آید. به زبانی دیگر هنرمند هنر کاربردی باید جامعه شناسی ذوق عمومی بداند و با استفاده از دانسته های فراهنری خود از سلیقه عمومی و فرهنگ عامه و با شناخت سازوکار ارائه اثری که تولید می کند به خلق اثر دست بزند.

نکته قابل تامل اینجاست که نه اثری که با این پروسه تولید می شود کم ارزش است و نه هنرمندی که در این شاخه کار می کند از توانایی هنری پایین تری برخوردار است. بلکه هماهنگ شدن با این ساختار و ورود به این عرصه هنری بسی دشوارتر از ورود به عرصه های دیگر است.
با تمامی این تفاصیل و مشخص بودن حساسیت کار هنرمند کاربردی هنوز در جامعه هنری کشور ما این هنر به رسمیت شناخته نمی شود و در رشته های مختلف هنرکاربردی مثل گرافیک و تصویرسازی غالب هنرمندان سعی دارند تا خود را مستقل از سفارش و سفارش دهنده بدانند و کمتر برای مخاطب ارزش قائل شوند. این هنرمندان بیش از هر چیز خود را زیرمجموعه هنر ناب می دانند اما به جای فعالیت در زمینه نقاشی، هنرمفهومی، هنردیجیتال و یا دیگر دسته های هنر ناب، تجربه گرایی های فردی خود را به عنوان آثار کاربردی معرفی می کنند. این آثار گرچه در شکل ارائه از پارامترهای خلاقیت، نوگرایی و متفاوت بودن برخوردارند، اما از ابتدایی ترین قوانین هنر کاربردی مثل ارتباط با مخاطب، قابلیت تکثیر و تاثیرگذاری عمومی پیروی نمی کنند.

شاید این هنرمندان فراموش کرده اند که هنر کاربردی عرصه بیانگری فردی و درونی نیست و ناخودآگاهی تجربه گرایانه در خلق اثر مختص هنر ناب است و هنر کاربردی نیاز به جنسی از خودآگاهی و دانش دارد. ناخودآگاهی فرایند تولید در هنر ناب ممکن است منجر به کشف لایه های اثر توسط مخاطب در طول زمان شود، اما در هنر کاربردی اثر وابسته به وضعیت زمانی- مکانی است. و برقراری ارتباطی مشخص در زمانی مشخص لازمه این شاخه از هنر است نه تاثیرگذاری در بلند مدت.
در هر حال وجود این هنرمندان در زمینه هنرهای کاربردی را نمی توان مردود شمرد و هدف هم از این نوشته این نیست. اما مساله ای که باید به آن توجه داشت این است که در زمینه هنرهای کاربردی هنرمند حرفه ای کسی است که در راستای قواعد و ضرورت های این هنر حرکت می کنند و به کسانی که خود را پایبند به این قواعد نمی دانند عنوان تجربه گرا اطلاق می شود. بدیهی است تجربه گرایی از اصول خلاقیت هنری است اما هر تجربه ای هم قابلیت های اجرایی شدن و الگو شدن ندارد.

امروزه در جامعه ما با نادیده گرفتن و به رسمیت نشناختن ملاحظات هنر کاربردی و گم شدن تعاریف واضح این شاخه هنری،  شرایطی به وجود آمده که بیش از هر چیز نازل شدن ذایقه عمومی را در پی داشته است. دوری هنرمندان با تجربه و خلاق از فضای هنر کاربردی و تن ندادن آنها به مقتضیات این هنر موجب شده که به جای هنرمندان و کارشناسان هنری،  افرادی غیرمتخصص پا به عرصه این هنر بگذارند که حاصل کار آنها چیزی جز آثاری سخیف نبوده است. تولیداتی که در برقراری ارتباط با مخاطب موفق اند اما عاری از هر گونه حساسیت هنری و به لحاظ زیباشناختی فقیرند. مخلص کلام این که با گسترش این آثار در میان جامعه و در بلند مدت کلیت، هنر منزوی و به حاشیه رانده خواهد شد. در چنین فضایی هنرمند خلاق و تجربه گرا به دلیل ناتوانی در برقراری ارتباط با مخاطبانش دچار سرخوردگی خواهد شد و هنر خلاق هوایی برای تنفس نخواهد یافت.

منتشر شده درشماره ۱۱۱ دوهفته نامه هنرهای تجسمی تندیس، ۱۵آبان ۱۳۸۶ 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 2:10  توسط علي هاشمي شهركي  | 

ده ، دوازده روز پیش تو انجمن تصویرگران نشسته بودیم که دوتا از بچه ها وارد شدن و همراه شون یکی یک لوله پوستر بود. روی میز لوله ها رو باز کردن و همه دیدیم که پوسترهای مربوط به جشنواره امنیت اند. پوسترهایی که به طراحان بنام سفارش داده شده بود تا برای بخش های مختلف این جشنواره طراحی کنن. اول همه شوکه شدن و هیچ کس باورش نشد که این ها پوسترهای اصلی جشنواره باشن. یکی یکی کارها رو بالا می گرفتیم تا همه ببینن و تو چشم های بچه ها تعجب موج می زد.

به پوستر اصلی که رسیدیم (که برای تمامی چهار بخش یا کل جشنواره طراحی شده بود) یکی گفت این چیه این به درد سیبل تیر اندازی می خوره. و وقتی دیدیم که کار رضا عابدینی یه، حتی اون بچه هایی که نگاه نمی کردن هم برگشتن و چارچشمی پوستر رو برانداز کردن. بعد گفتن نه عابدینی کارش بهتر از اینه و ما گفتیم خوب امضا داره... دوباره همه متعجب تر و گیج تر شدن.

پوستر بخش عکس تقریبا بهترین پوستر این مجموعه بود و می شد اسمش رو پوستر بگذاری اما پوسترهای بخش کاریکاتور و پوستر هم تعریفی نداشت. اما چیزی که بیشتر از همه بر و بچه های انجمن رو مکدر کرد پوستر بخش تصویرسازی بود. تصویری پر از مار و عقرب و آتیش که توی یک زمینه قرمز و مشکی با رنگ قهوه ای اومده بودن و اصلا نمی شد متن پوستر رو خوند. خلاصه نتیجه کار شده بود یک صفحه چرک و بی روح که هیچ تناسبی با هنر تصویرگری که با رنگ و بافت های متنوع سر و کار داره نداشت.

طراحی همه پوسترها بد بود و از حد استاندارد به مراتب پایین تر و چون بچه هایی که با پوسترهای لوله شده اومده بودن بعد از دیدن پوسترها بدون اون لوله ها به خونه هاشون رفتن، من پوسترها رو برداشتم  و همون شب تصمیم گرفتم که یک چیزی درباره این پوسترها بنویسم. اما بعد از چند روز گفتم چرا بنویسم. با اینکه همین طراح ها اگر روزی یکی پوسترش خوب نباشه جوری مساله رو پیراهن عثمون می کنن که انگار دیگه دنیا به آخر رسیده، اما من این بار با چشم های خودم دیدم که چندتا از طراح های مثلا بزرگ ما بدترین پوسترهای عمرشون رو طراحی کردن و هیچ کس هیچی نگفت و خورشید هم دوباره طلوع کرد و خلاصه دنیا به آخر نرسید.

به خاطر همین هم فقط یک خاطره نوشتم و اونی که قرار بود رو ننوشتم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 9:9  توسط علي هاشمي شهركي  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یکی از دوستام از من خواست که درباره موندریان یه مطلب به قول خودش "دلی" بنویسم. برام جذاب شد و قبول کردم. اما یک مساله ای بود، انتهای مسیر موندریان را مالویچ چند سال زود رفته بود. او در انتها به سفید روی سفید و سیاه روی سیاه رسید یعنی عمالا مینیمال مینیمال یا عبارت دیگر هیچ. خب راستش نوشتن درباره مسیری که در انتهایش هیچه برای من کمی سخته. احتمالا آرمان گرایی احتمال قبول پوچگرایی را از من می گیره ... نمی دانم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 7:51  توسط علي هاشمي شهركي  | 

حالم اصلا خوب نبود و اگر فرشته ای که جان شیرین را می مکد  و تن را می گذارد تا کرم ها ضیافت برپا کنند، می آمد به طرفه العینی تقدیم می کردم. قرار بر آن شد تا به خانه اکنون مخملی نام گرفته و سابق بر این هنرمندان بود برویم تا بلکه آرامش بیاید بر تن. رسیدیم و میریمیران گفت " زندگی بتمرگ" پوستر بود و فیلم یا شاید ویدئو آرت با صداهای عجیب که می خواست بترساند تو مخاطب را. تصاویر چیز زیادی نداشت همان پوستر بود که حرکت می کرد و گاهی مردمی که راه می رفتند اما صداها ترس و رعب می آفرید و می آنداخت به جانت.

دو بار چرخیدم زمین را نگاه کردم یک پلات از خاک و یک پلات از آسمانی که به سیاهی می رفت. کارها خوب نبود وصدای فیلم مغز را شیار می داد. فیلم را دیدیم و مدام می گفت که نگرد دنبال چیزی که قبرستان آخرین ایستگاه تو است. نمی دانم احساس کردم اگر این مرگی است که من راغب به سپردن خود به آن بودم که هی... دل خوش سیری چند.

نفهمیدم که هدف این گروه جوان برای انتخاب این موضوع (مرگ) برای نمایشگاه شان چه بود. دست گذاشتن بر چیزی که به گمان خودشان " اِندِ خفن" است، خط قرمز است، روشن فکری است یا فقط چیز غریبی که برای خودشان بیش از هر چیز ترسناک است. ترس این جوانان عزیز از مرگ به حدی بود که مدام اصرار داشتند مخاطب را هم با آن آشنا کنند یا بهتر بگویم هشدار بدهند و بترسانند. که خب نتیجه هم بد نبود من را یاد تونل وحشت های شهربازی دوران کودکی انداخت.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 1:39  توسط علي هاشمي شهركي  | 

       

     یکی، دو هفته پیش تعدادی از کامنت ها رو انتخاب کردم تا برای اون ها جواب بنویسم... کار پیش اومد و نشد. بعد دیدم که تعدادی از دوستان بازدیدکننده بحث مفصلی رو توی بخش کامنت راه انداختن، گفتم بگذارم اون بحث به نتیجه برسه بعد بنویسم. امشب دیدم که بحث مورد نظر هم بی نتیجه رها شده.

     خب حالا، هم کاری که داشتم تموم شده و بحث دوستان هم به نتیجه نرسیده دیگه بهانه ای برای ننوشتن ندارم.

    نگین احتسابیان گفته بود که فضا ها و مجالس فرهنگی در کشور ما کم هستن و باید بیشتر باشن. گفته ایشان درسته اما نظر من فضا های و تجمع های فرهنگی مفید نبود، بلکه به نظر من فضاهای شبه فرهنگی و تجمع های مثلا روشن فکریه که به شکل قارچ گونه زیاد شدن و معلوم نیست که نتیجه اون ها چیه و تولید و تاثیر این مجامع بر فضای فرنگی هنری ما چیه؟

    نگین گفته بود که دسته ای از هنرمندان را دوست دارد که هم ادا در می آورند و هم کار می کنند. خب قبول این سلیقه ایشونه. من اون دسته ای رو دوست دارم که فقط کار می کنند. چون گاهی اوقات اداها از کار بیشتر می شود با توهم این که کارشان برتر از اداهاست و این جا همان دردسری ایجاد می شود که به نظر من هنر ما فعلا درگیر آن است.

     نسیم خواجوی از اخلاق هنرمند و ارتباطش با اثر او گفته بود. بحث در این باره مفصل است. شخصا اخلاق خیلی از هنرمندان معاصر خودمان را شاید نپسندم، اما اخلاق آن ها را با اثری که تولید می کنند قاطی نمی کنم. در طول تاریخ هنر هنرمندان بداخلاق و بی اخلاق زیاد بوده اند و هستند اما آثار و تاثیر این طیف را نمی شود از تاریخ هنر حذف کرد. در کل اخلاق فردی هیچ کس به کس دیگری ربط ندارد و این کار و اثر آن ها است که مهم است. اخلاق و رفتاری که من به آن خرده گرفتم اخلاق جمعی و ایجاد جوهای مسموم و پر افاده است که اصولا در این مجامع (که متاسفانه زیاد هم شده) اثری تولید نمی شود که قابل مطرح شدن و بحث برانگیز باشد.

    بله به نظر من هم و به قول طوبی خانی فضای هنری ما نیاز به هوای تازه دارد.  هوایی که برگرفته از فردیت خود ما باشد، نه دیکته شده از طرف یک جو یا مد روشن فکری. اگر نسبت به چیزی آنارشی داریم، آنارشی ما واقعی باشد. برگرفته از احساسات شخصی خودمان باشد. اگر از پوچی دنیا و هستی می نالیم از ته دل خودمان با درک و تجربه خومان بنالیم نه چون همه ی آدم های باحال روشن فکر می نالند. خود بودن و فردیت چیزی است که شاید کم کم دارد فراموش می شود.

    در جو بودن و پیروی از مد موجب شده تا کلمات، بدون مفهوم در فضاهای ما شناور شوند. می گوییم فلان کار "آرتیستیک" است و فلان کار آرتیستیک نیست! فلانی "پست مدرن" است! و... آرتیستیک یعنی "هنری" و در زبان انگلیسی به تمام آثاری که یک هنرمند خلق می کند می گویند کار آریستیک یا هنری و پست مدرن هم به دوره از هنر می گویند که پس از دوره مدرنیسم آمد. اما در کشور ما به کارهایی که تکنیک عجیب و غریب دارند و در آن ها فرم، رنگ و ترکیب متفاوت و ناآشناست می گوییم آرتیستیک چون عجیب هستند و پست مدرن هم به کاری می گویند که کسی از آن سر درنیاورد. به نظر شما این روش دسته بندی و ارزش گذاری درست است؟

    چرا تا زمانی که تعاریف درستی از هنر نداریم و واژه ها را درست نمی شناسیم فقط بخاطر این که مد است که همه کار آرتیستیک کنند و همه پست مدرن باشند، به این راحتی آثار هنری را ارزش گذاری می کنیم؟ چرا نسبت به همه چیز آناراشی داریم و می خواهیم همه ساختارهار را خراب کنیم؟ ما که حتی هنوز ساختار درستی برای هیچ چیزی نداریم، چه چیزی را قرار است خراب کنیم؟

     در کل من دیوانه ی آدم های واقعی هستم، آدم هایی که خودشان هستند و از هیچ مد و جوی پیروی نمی کنند. کسانی که فردیت شان را به هر نوع بازی روشن فکری ای ترجیح می دهند.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 4:4  توسط علي هاشمي شهركي  | 

برای من کامنت گذاشتن و گفتن که فکر نمی کنن که این وب لاگ هنری باشه...
شاید راست می گن چون من توی این وب لاگ اخبار هنری و جشنواره های پوستر و این جور چیزها رو نمی نویسم.
نمی نویسم که فلان آقای گرافیست یا فلان نقاش الان کجا نمایشگاه داره و جدیدا با کی رفیق شده و از کی صدقه گرفته.
چیزی که برای من مهمه اینه که چرا ما بیشتر از این که اثر هنری داشته باشیم هنرمند داریم...
چرا بیشتر از این که فرهنگ داشته باشیم فضاهای فرهنگی یا تجمع های فرهنگی داریم
چرا بیشتر از این که کار کنیم ادا در می آوریم و ...
شاید واقعا این دغدغه ها دیگر دغدغه های یک هنرمند نیست و فقط گلایه هایی مسخره است...
نمی دانم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:43  توسط علي هاشمي شهركي  | 

نویسنده: وَغ وَغ ساهاب
 شنبه 25 فروردين1386 ساعت: 11:27

مصنوعی ترین عق های دنیا را زنان سریال های ایرانی می زنند. آنجا که کارگردان مثلاَ می خواهد بگوید فلان خانم باردار است.
اما شما که مردی هستید برای خودتان
لابد چیز غریبی هم باید باشد عقتان
در این تابستان کفش کلارک بپوشید
و یک تی شرت مناسب جزیره ی خارک بپوشید
بروید حسن آباد یک کیف سربازی بخرید
و در کافه های خیابان کریم خان بپرید
به زیر بغل مام گران قیمت بمالید
در گلدان های کوچک کاکتوس های کوچولو بکارید
کلمات قصار بگویید از آدورنو و فوکو و دریدا
و فیلم های آوانگارد ببینید در نهان و در پیدا
حداقل شروع کنید از فیلم های ایناریو
بعد زودتر بروید سراغ فیلم های بی سناریو
مداد و خودکار از نشر ثالث بخرید
وجود مبارک را مدام از 78 به هشت و نیم ببرید
حالا که شرق نیست اعتماد بخوانید
در ساعات بیکاری هم از قافله ی فمینیسم جا نمانید
سعی کنید دوست دختر داشته باشید
و هفته ای یک بار این رابطه را از هم بپاشید
فعل ها را بیاورید در اول جمله
بعد بکنید به مخاطبتان حمله
عاشق زبان فرانسوی بگردید
فحش بدهید هر وقت شنیدید نام هایدگر یا فردید
هایدگر گفتم شما بگویید هیدگر
تا روشنفکر باشید و کله ی کچلتان در بیاورد موهای بلندِ فِر
تحمل راک های جدید را داشته باشید
باید از داوود مقامی و اذنابش دست برداشته باشید
جولوی دخترها اِوا خواهر باشید
وقتی دخترها رفتند شیرازه ی ادب را از هم بپاشید
موقع حرف زدن دستتان را تکان بدهید
مارک های لباستان را به دیگران نشان بدهید
با همه چیز مخالف و از همه کس بیزار باشید
اما خودتان هم هیچ پخی نباشید و فقط مردم آزار باشید
فعلاً اینها را عمل کنید و روشنفکری کنید
من هم می روم بیبینم چه شد که مغز ایرانی جماعت پکید

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 1:21  توسط علي هاشمي شهركي  | 

طي حكمي از سوي محمدمهدي عسگرپور، رييس خانه‌ي كاريكاتور، منصوب شد.
  
خبرگزاري دانشجويان ايران:  در نمابري كه از سوي روابط عمومي معاونت هنري سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران به خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) فرستاده شد، آمده است: سيدمسعود شجاعي طباطبايي، بنا به پيشنهاد مدير هنرهاي تجسمي سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران، طي حكمي از سوي معاون هنري اين سازمان، به‌عنوان رييس خانه‌ي كاريكاتور منصوب شد.
   طبق اساسنامه جديد خانه كاريكاتور رييس خانه‌ي كاريكاتور بالاترين مقام اداري و اجرايي خانه است كه به پيشنهاد مدير برنامه‌ريزي هنرهاي تجسمي و با حكم معاون هنري سازمان به مدت دو سال انتخاب مي‌شود.
    اين گزارش مي‌افزايد: اجراي مفاد اساسنامه و كوشش در جهت پيشبرد اهداف، تامين امكانات و خدمات لازم براي تحقق اهداف، كارشناسي طرح‌هاي تحقيقي و پژوهشي به‌منظور ارايه به هيات امنا، ايجاد ارتباط با ساير نهادهاي مربوط براي تامين اهداف خانه از مهمترين وظايف رييس خانه كاريكاتور است. همچنين رييس اين خانه طبق اساسنامه يكي از اعضاي هيات امنا نيز محسوب مي‌شود.
   سيدمسعود شجاعي طباطبايي از ابتداي تاسيس خانه‌ي كاريكاتور رياست اين را خانه برعهده داشته است. خانه‌ي كاريكاتور از مهرماه سال 1375 به همت سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران آغاز به‌كار كرده، ولي تاكنون فاقد اساسنامه مدون و مصوب بوده است.

........................................................

::: با خواندن این خبر اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که آیا واقعا خانه کاریکاتور قرار است سروسامان بگیرد.....؟ در این چند سالی که از نزدیک با خانه و مسعود شجاعی کار کردم،  در پی گیر بودن و دلسوز بودن او  واقعا هیچ شکی ندارم.
   اما مشکل خانه کاریکاتور اساسنامه نداشتن آن نبود چون این مرکز پرکارترین مرکز هنری شهرداری در این چنساله بوده و هست. مشکل همیشه این بود که سازمان فرهنگی هنری بودجه کافی برای برنامه ها و بزرگ اندیشی های رییس خانه کاریکاتور نداشت.
  کسانی که به خانه کاریکاتور رفت و آمد داشتند و بچه های آنجا را می شناسند می دانند که گاهی اوقات آن ها از جیب خودشان برای پیش برد هنر کاریکاتور خرج کرده اند و از هیچ کاری دریغ نکردند.
سوال من حالا این است که آیا واقعا با این انتصاب فرخنده و اساسنامه دار شدن خانه کاریکاتور همه مشکلات این مرکز فعال اما فقیر حل خواهد شد؟

واقعا امیدوارم که چنین باشد و چنان شود....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 1:47  توسط علي هاشمي شهركي  | 


نمايشگاه 41 پوستر از 41 طراح گرافيك جهان به مناسبت هفتاددمين سال تولد مرتضي مميز با حضور جمع كثيري از هنرمندان از سوي مجله نشان عصر روز شنبه چهاردهم شهريور ماه در نگارخانه‌ي مرتضي مميز خانه‌ي هنرمندان ايران افتتاح شد.

افسانه مميز: مرتضي هيچ وقت با برگزاري تولد براي خودش موافق نبود ولي هفتادمين سال تولدش هميشه به عنوان يك نقطه عطف در ذهنش بود. به همين دليل اين نمايشگاه برگزار شد.

ساعد مشكي‌: آذرماه سال 1384 بود مرتضي مميز رفته بود و هيچ يك از ما نمي‌خواستيم باور كنيم. او با خنده‌ها، نصيحت‌ها، عصبيت‌ها، راهنمايي‌ها و انتقادها و همه وجودش در كنار ما بود. آن روزها همه جا حرف از مرتضي مميز بود. اما امروز صندلي‌ او خاليست ولي حضور دارد.

بن باس طراح گرافيك هلندي: اين جمعيتي كه در اينجا مي‌بينيم شگفت انگيز است و مطمئنم كه همه به احترام او اينجا جمع شده‌اند. در دنيا دو نوع از مردم هستند كه خيلي سريع رشد مي‌كنند يكي طبقه فقير و ديگري طبقه ثروتمند. امروز ما در اينجا وجود مرد بزرگي را جشن مي‌گيريم كه علاوه بر اينكه يك طراح گرافيك معروف و پركاري بود در عين حال معلم بسيار خوبي بود كه توانست در نوع خود چيزي را ايجاد كند كه ما كمتر شاهد آن بوده‌ايم.
يك فرد وقتي مرده كه اسمش ديگر بر زبان نمي‌آيد و يا درمجالس حضور ندارد و حتي خواب آن را نمي‌بينيم. ولي مميز با ما در اينجا حضور دارد و ما به عنوان طراحان بين المللي در اينجا هستيم تا حضور ايشان را با هم جشن بگيريم ما از او براي سهمش در زندگي خودمان تشكر مي‌كنيم.

آلن لوكرنك طراح فرانسوي: مميز با شروع انجمن گرافیک بيشتر از هر كس ديگري فشار مي‌آورد تا بتواند انرژي طراحان مختلف را در يك راستا تبديل به يك سيل خروشان كند. به هر صورت اتحاد، نيروي عظيمي‌ مي‌تواند به وجود آورد. نتيجه تلاش‌هاي او باعث شده تا امروز طراحي گرافيك ايران يكي از محرك ترين، با اصالت ترين و يكي از رشته‌هايي ‌شود كه به سرعت جوايزي را در سطح جهاني به خود اختصاص مي‌دهد. چه كسي مي‌داند اتفاقي كه در ايران افتاده چه قدر مي‌تواند دوام داشته باشد ولي من معتقدم از بين نخواهد رفت چون در ايران گرافيك خيلي خوب تعليم داده شده و تاريخچه خوبي همچون مرتضي مميز را در پشت سر خود دارد.

آيدين آغداشلو: مميز عشق ورزيدن خود را اجرايي و تشكيلاتي كرد. دانشكده‌هاي متعددگرافيك با سعي و درخواست او شكل يافت. از معلمي‌كوتاهي نكرد و انجمن‌هاي متعددي را به وجود آورد. او گرافيك ايران را به جهان و گرافيك جهان را به ايران شناساند. مميز ناني در سفره داشت كه مي‌خواست آن نان را با جماعتي تقسيم كند. او آن چيزي كه به زحمت و مشقت به دست آورده بود به راحتي در بين ما تقسيم كرد.


::: و او بزرگ بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 23:5  توسط علي هاشمي شهركي  | 

نمايشگاه آثار تصويرگران جوان برگزار مي‌شود

خبرگزاري فارس: نمايشگاهي از آثار تصويرگران جوان زير سي سال در «مان هنر نو» برپا مي‌شود. 
به گزارش خبرنگار فارس،اين نمايشگاه به تصويرگران زير سي سال اختصاص دارد كه از 28 تير تا 18 مردادماه در مان هنر نو برگزار مي‌شود.
هم‌اكنون نمايشگاه 40 سال تصويرگري ايران با آثاري از اردشير محصص، مرتضي مميز، كامبيز درم‌بخش، توكا نيستاني، محمدعلي بني‌اسدي، داوود شهيدي، هومن مرتضوي، احمدرضا دالوند و... دراين موسسه برپاست كه تا 21 تيرماه ادامه دارد و پس از آن جاي خود را به نمايشگاه تصويرگران جوان خواهد داد.


این خبر کوتاه روز شنبه 17 تير 1385 در وب سایت خبرگزاری فارس درج شده است.
با خواندن این خبر اول از همه این سوال برای من مطرح شد که این تصویرگران جوان که سن آن ها کمتر از سی سال است چه کسانی هستند؟ و چگونه انتخاب شده اند و آثارشان به موزه هنری! «مان هنر نو» راه یافته است؟
اولین نمایشگاه که معرف 40 سال تصویرگری این بود (که البته بیشتر اسامی لیست فوق همگی کاریکاتوریست هستند...) را با کمی اغماض می توان پذیرفت. اما وقتی قرار می شود که نمایشگاهی از نسل جوان برگزار شود، اول از همه باید به سراغ تصویرگران جوان فعال و حرفه ای رفت. که البته این اتفاق نیفتاده است. تقریبا 2 سوم از اعضای انجمن تصویرگران کتاب کودک را جوانان زیر سی سال تشکیل می دهند. شرط اول عضویت در این انجمن هم حرفه ای بودن و مشغول کار بودن است. چه تعداد از اعضای این انجمن در این نمایشگاه حضور داردند؟
مدیریت یا مشاورین هنری این موزه زیبا، مرفه و آوانگارد... با چه ذهنیت و یا از درون چه فیلتری آثار تصویرگران جوان را گذرانده اند که به این تعداد نامعلوم برای برپایی نمایشگاه رسیده اند؟ آیا تنها دلیل انتخاب شدن برای این نمایشگاه فروختن اثر با بهایی ارزان به موزه است؟
درست است که «مان هنر نو» به گفته خودش مرکزی خصوصی و غیر دولتی است، با این حال این امر به آن موزه اجازه نمی دهد تا کلکسیون شخصی اش را به اسم «نمایشگاه نسل جوان تصویرگران ایران» برگزار کند آن هم در ادامه نمایشگاهی که قرار بوده معرف 40 سال تصویرگری ایران باشد.
در هر صورت بد نیست مراکزی این چنینی قبل از برگزاری نمایشگاه هایی که قرار است با چنین اسامی بزرگی برگزار شوند با انجمن های مربوطه تماسی بگیرند و لااقل ادای یک فعالیت جامع را در بیاورند.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 18:55  توسط علي هاشمي شهركي  | 


 


سال 77 قرار بود مثل هر سال، یک نمایشگاه کاریکاتور با انجمن کاریکاتور اصفهان برگزار کنیم. امین مویدی گفت: «امسال یکی دو نفر به گروه اضافه شده‌اند که یکی‌شان کارهای عجیبی دارد، با این‌که طراحی‌اش ساده است اما سوژه‌هایش فوق‌العاده‌اند.» گفتم: «اسمش چیه ؟» گفت: «مسعود ضیائی».
  
   وارد نمایشگاه که شدم دومین کار روی دیوار، کار مسعود بود. تصویر تعداد زیادی مرد کاسه به دست که داشتند شبانه از لب رودخانه بر می‌گشتند و در کاسه‌ی هر کدام شان یک ماه بود. باقی کارها را هم که دیدم فهمیدم امین راست می گفت، این آدم واقعا عجیب و خوب کار می‌کند. آن روز و روزهای دیگر هرچه منتظر ماندم تا خود مسعود ضیایی را ببینم نشد. تا آخر نمایشگاه که برای گرفتن كارهایم رفته بودم ، دیدم یک نفر با قدی کوتاه، سبزه و خجالتی گوشه‌ای ایستاده. امین تا مرا دید گفت : «این هم مسعود ضیایی که دنبالش بودی». رفتم طرفش، اما قبل از این که من چیزی بگویم، گفت: «شما علی هاشمی هستید؟» گفتم:« بله». گفت:« چند روزه که می خواهم ببینم‌تان و بگویم کارهایتان خیلی جالب‌اند».

  آن روز چند ساعت با هم گپ زدیم و فهمیدم کارش را با نقاشی شروع کرده، اما چون مخاطب نقاشی کم بوده به کاریکاتور روی آورده و چند سالی است که فقط عکس می‌گیرد و کاریکاتور می‌کشد. احتمالا همین دغدغه مخاطب بوده که مسعود را واداشته بود در این سال‌های فیلم هم بسازد. یادم می‌آید همیشه این جمله پیکاسو را نقل می کرد که هنر تا زمانی زنده است كه مخاطب داشته باشد.

   بعد از آن جریان و در این چند سال گذشته هر وقت کارهای مسعود را دیده‌ام همیشه چیزی در کارهایش بوده که غافل گیرم کرده. ذهن عجیب و شاعرانه او سوژه‌هایی را خلق می‌کند که گاهی اوقات به هیج وجه نمی توان ساز و کار و ساختار رسیدن به آن‌ها را پیدا کرد. او استاد بازی کردن با مفاهیم استعاری و موقعیت‌هاست. نکته ای که شاید بیشتر کاریکاتوریست‌های ما از پس آن بر نمی‌آیند. مسعود یکی از پر کارترین کاریکاتوریست های ایرانی است و با این که در یک فضای کاملا صنعتی کار می کند اما لطافت و شاعرانگی کارهایش روز به روز بیشتر می شود.

  دو سال پیش ژولیان پناپای کاریکاتوریست رومانیایی به ایران آمد. یک روز که دور هم چای می‌خوردیم و از کاریکاتور حرف می‌زدیم گفت: «شما ایرانی ها یک کاریکاتوریست دارید که من هر وقت بدانم در جشنواره ای شرکت کرده رعشه می گیرم.» با تعجب پرسیدیم:« کی؟» گفت:« مسعود ضیایی، او همه جوایزی که شاید من می توانستم ببرم را برده است.» جالب بود مسعود دوست خجالتی من که در فولاد شهر اصفهان زندگی می‌کند را یک نفر از آن طرف دنیا این‌قدر می‌شناخت و این‌قدر ازش حساب می‌برد. نه که فقط پناپای بلکه در حال حاضر تمامی کاریکاتوریست های تراز اول دنیا مسعود را می شناسند و قدرت کاری او آن‌ها را می ترساند.

  یک روز از او پرسیدم: «مسعود سوژه های کارهایت را چطوری پیدا می‌کنی؟» گفت: «خیلی ساده. آن صندلی سبز را آن‌جا می‌بینی؟ من این صندلی سبز را توی دفترچه‌ام یادداشت می کنم و بعد می گذارم کنار باقی چیزهایی که یادداشت کرده‌ام. بالاخره کنار یکی شان خوب می نشیند و می شود یك سوژه.» اما قضیه به این سادگی‌ای که مسعود می‌گفت نیست و باید حتما آدم مسعود ضیایی باشد تا بتواند اشیاء، رنگ‌ها و حس‌ها را در یک موقعیت طنز کنار هم قرار دهد و یک سوژه کاریکاتور از آن بیرون بکشد. 

  در آخر باید بگویم که دوستی با مسعود ضیایی یک شانس و افتخاری بود که نصیب من شد و همیشه سعی می کنم قدر این موهبت را بدانم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 0:31  توسط علي هاشمي شهركي  | 

يادي از مكرمه قنبري،هانري روسوي مازندران

028827.jpg  


    يادم مي آيد مادربزرگ ام يكي دو تا قصه بلد بود كه هميشه نصفه و نيمه تعريف نكرده، خودش خوابش مي برد. قصه هايي كه پر از رمز و راز بود، ولي خب هيچ وقت به نتيجه گيري و جمع بندي آخرش نمي رسيد. پارسال يكي از همين مادربزرگ هايي كه قصه هاي زيادي براي گفتن داشت درگذشت. مادربزرگي كه قصه هايش را نقاشي مي كرد.
مكرمه قنبري زن كشاورز بابلي بود كه تازه در 67 سالگي شروع به نقاشي كرد، آن هم به خاطر اين كه بچه هايش، گاوي كه خيلي دوست داشت را فروخته بودند. گاوي كه هر روز براي چرا او را تا دورترين دشت هاي ده مي برد.
   اولين اثر هنري مكرمه، پرتره اي از يك گاو بود كه با گل و خاك روي سنگ كشيد. بعد از آن تمام ديوارهاي خانه، درها، كدوهاي حلوايي و هر چيزي كه پيدا مي شد را پر از طرح و رنگ مي كرد تا اين كه يكي از پسرهايش كه از تهران براي ملاقات مادر به روستا آمده بود، براي او رنگ و كاغذ خريد. و از همان روز تا پيش از مرگ، مكرمه به شكل خستگي ناپذيري نقاشي كرد.
   مكرمه دربارة نقاشي هايش گفته است: تا چهار سال تنها شب ها نقاشي مي كردم و هر وقت ميهمان ناخوانده اي سر مي رسيد، سريع همة وسايل ام را قايم مي كردم... چون به نظر آن ها كاغذ و رنگ و قلم به چه درد يك كشاورز مي خورد؟ من هميشه كاري براي انجام دادن دارم. در خانه، هم كار مي كنم، هم نقاشي. هيچ وقت بيكار و بيهوده زندگي نكرده ام، حتي مثل بقية خانم ها، عادتي به خواب ظهر ندارم.
   در حال حاضر، تمام خانة مكرمه پر است از نقاشي هايي كه هر كدام حكايت از قصه هاي تلخ و شيرين برگرفته از قرآن و ساير كتب آسماني و زندگي خودش دارند. يكي از ماجراهايي كه در تعداد زيادي از نقاشي هاي اين هنرمند به چشم مي خورد، اعتراض هميشگي او به ازدواج اجباري و همسر چهارم مردي ميانسال شدن در سن پايين است. نخستين نمايشگاه مكرمه، در سال 1374 در گالري سيحون برپا شد و پس از آن هر سال چنين نمايشگاه هايي را در همان گالري برگزار مي كرد. در سال 1384 نمايشگاه نقاشي او در لس آنجلس برپا شد.
   مكرمه قنبري در سال 1307 در روستاي دريكنده استان مازندران به دنيا آمد و در 2/ 8/ 1384 از دنيا رفت. او هنرمندي بود كه نه خواندن و نوشتن بلد بود و نه تعليمات هنري ديده بود. او كسي بود كه براي دلش نقاشي مي كرد و به تعبيري يك نقاش خودآموخته بود. درست مثل هانري روسوي فرانسوي كه در اوايل قرن بيستم به نقاشي مطرح مبدل شد. مكرمه قنبري اين روزها در دنيا چهرة شناخته شده اي است و قرار است كمپاني فاكس آمريكا يك فيلم سينمايي با بازي مريل استريپ به جاي مادربزرگ نقاش، از زندگي اش بسازد. ان شاءالله كه اين كمپاني نيات خالصا هنري داشته باشد.
  

028806.jpg 


 حرف زدن يا نوشتن دربارة آثار نقاشان خودآموخته خيلي سخت است. اين آثار بيشتر از آن كه دنباله رو مباني بصري باشند، پر از احساسات نقاش هستند و با زيبايي شناسي شخصي آن ها خلق مي شوند. به همين خاطر بيشتر مي شود دربارة تأثير حسي آثار آن ها حرف زد. در اين تابلو، بازي اتفاقي با دو رنگ نارنجي و آبي، اولين چيزي است كه به چشم مي آيد. از طرف ديگر، ما زني را مي بينيم كه انگار آن قدر قوي و نيرومند است كه هيچ مردي نمي تواند آزاري به او برساند

028815.jpg


 موجودي كه در اين تابلو در كنار زن قرمزپوش نشسته، انگار الاغ است. اما دندان هايش مثل گرگ است و نگاه تهديدآميزي دارد. دوباره در اين اثر يك زن قوي، كمي عصباني و آرام به تصوير كشيده شده است
  

028794.jpg


 در اين اثر نيز جدال بين شخيصت هاي اصلي تابلو به چشم مي خورد. در اكثر تابلوهاي مكرمه، زن است كه برتري دارد. اما در اين تابلو، زن در حاشيه است و اين مرد است كه به مانند يك حامي يا ناجي، خطر را از بين مي برد
  

028785.jpg

  
در اين تابلو يك ديو بزرگ با دندان هاي تيز و چهره اي زشت در حال خفه كردن يك دختر است. انگار مسائل زندگي هنرمند و ازدواج اجباري او در سن پايين با مردي ميانسال، تصويري ديوصفت از مردان در ذهن نقاش ساخته

028779.jpg

در اين اثر به نظر مي رسد كه زن به مردي كه آرزوي وصلت با او را داشته، رسيده است. اما مرد گويا دست نيافتني است و انگار كه در حال دور شدن است. ملايمت رنگ ها، رؤياگونگي اين تابلو را زياد كرده و رنگ هاي تند هم به نوعي وهم آور و دلهره آورند 

028773.jpg

  
 اين نقاشي هم شبيه يك رؤياست. زن چوب به دست، همراه مردي با فانوس سعي مي كند پردة شب را بالا بزند و به روشنايي برسد


028767.jpg  


   اين نقاشي هم مثل بقية كارها قصه اي دارد. زن انگار سوار اژدهاي دوسر شده و رفته سراغ مرد. پيچش و رنگ تن مار و رنگ سياه موهاي زن، غالب بودن او در تصوير را نشان مي دهد. در برابر حالت كم رنگ و نزار مرد 

    
 028761.jpg  

 سبيل هاي مردانه اي دارد اين ديو. خطوط ريش ها و مو، شخصيت را خشن كرده و از طرفي رنگ قرمز شاخ در تضاد با رنگ آبي و سرد زمينه، خشونت چهره را بيشتر كرده. نگاه روبه روي ديو كه صاف توي چشم بيننده نگاه مي كند، انگار خبر از كابوس هاي نقاش مي دهد
  
 هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۶۳ - شنبه ۲۶ فروردين ۱۳۸۵

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 14:5  توسط علي هاشمي شهركي  | 



اثر توکا نیستانی

   در طول تاريخ  هميشه اين بحث مطرح بوده كه آيا هنر بايد براي هنر باشد يا براي مردم و نتيجه اين بحث هم به اين‌جا رسيده كه هنر متعهد بهتر از هنر صرف است. حال من مي‌خواهم بپرسم كه هنر براي سفارش بهتر است يا هنري كه هنرمند برخاسته از ذهنيات و خواسته‌هايش ايجاد كند؟ با در نظر داشتن فرضيه اول بحث هنر براي سفارش تا زماني مطلوب است كه تعهد هنرمند نسبت به مردم جامعه‌اي كه در زندگي مي‌كند، را خدشه دار نكند. هنري كه در راستاي اهداف سفارش دهنده‌اي كه منفعت شخص خود يا گروهي از هم‌فكران‌اش، توليد شود ديگر مرغوبيت يك اثر هنري خاص و برخاسته از ذهن خلاق و ديدگاه شخصي يك هنرمند خلق شده، را ندارد. نگاه شخصي هنرمندان و جهان‌بيني آن‌ها در طول تاريخ در آثارشان متبلور شده و اين نگاه‌هاي شخصي جزو خاستگاه‌هاي اوليه‌ي اثر هنري بوده است؛ و هنرمنداني كه داراي نگاه شخصي نبوده و با هر بادي كه وزيده به اين سو و آن سو قلم زده هميشه توسط تاريخ‌هنر ملامت و سرزنش شده‌اند.
  
   از طرف ديگر هدف صاحبان قدرت در يك جامعه تثبيت و استقرار قدرتشان است و با استفاده از تمامي ابزار فرهنگي و غير فرهنگي سعي در از ميدان به در كردن حريفان قدرت‌طلب ديگر دارند. اين افراد كه در شكل احزاب و گروه‌هاي سياسي نمايان مي‌شوند و براي رسيدن به اهداف سياسي‌شان است كه به سراغ هنر مي‌آيند. اين‌گونه آن‌ها به سفارش دهنده محصولات هنري تبديل مي‌شوند، و هنر پلي براي ارتباط آن‌ها با مردم و رسوخ اهداف‌شان در ذهن جامعه مي‌شود. احزاب و گروه‌هاي سياسي اين هنر سفارشي را از طريق رسانه‌هايي مانند مطبوعات مجلات و گه گاهي رسانه صوتي و تصويري در معرض ديد مردم قرار مي‌دهند. با چنين روندي عموما مطبوعاتي كه در يك جامعه منتشر مي‌شوند نخست مطيع سرمايه‌گزار و حزب تامين كننده مالي خود هستند و اگر ايجاب كرد به اطلاع‌رساني و بيداري مردم جامعه آن هم در راستاي اهداف حزبي خود مي‌كوشند. بنابراين هنري كه اين نشريات توليد مي‌كنند، اول از همه در جهت اهداف و نگاه كلي حزب است و ناشي از نگاهي است كه حاصل منافع يك جمع سياسي است و نه ذهن خلاق هنرمند. به تعريفي ديگر با اين شرايط هنر در استعمار اهداف گروهي منفعت‌طلب و قدرت‌طلب در مي‌آيد و از هدف اصلي و اوليه خود كه همانا روشنگري و بيان حقايق از ديدگاه هنرمندي آزاد و متعهد است خارج مي‌شود.



اثر هاوارد شوماکر
 


   هنر قابل ارائه توسط مطبوعات عموما كاريكاتور و تصويرسازي است، كه هم ارتباطي مستقيم‌تر با مخاطب عام برقرار مي‌كند و هم به خاطر قابليت‌هاي بياني منحصر به فردش، ابزاري قابل، براي تمسخر كردن رقباي سياسي است. اما هنرمند كاريكاتوريست هماره از آن دسته از هنرمنداني بوده كه در بطن جامعه زيسته و با خوشنودي مردم خوشحال و از مشكلات و معضلات آن‌ها غمگين شده و فرياد برآورده است؛ و جاي صد افسوس دارد كه اين هنرمندان به خاطر اندكي جيره و مواجب هنر خود را  به راحتي در اختيار احزاب سياسي قرار مي‌دهند و به اين امر نيز مي‌بالند.

   كمي كه به قبل برمي‌گرديم مي‌بينيم در كشور ما هنرمندان مينياتوريست به دوره‌اي از تاريخ هنر افتخار مي‌كنند و مي‌نازند كه مينياتور خارج از كتاب و جدا از متن براي خود ارزش و قابليت يك تابلو و تصوير هنري مي‌يابد. حتي طراحان گرافيك كه هميشه هنرشان با سفارش و سفارش‌دهنده سر و كار داشته‌، گرافيك بدون سفارش را ارج مي‌نهند و برايش جشنواره برگزار مي‌كنند و در آرزوي تحقق آن هستند. در اين ميان آيا جاي افسوس خوردن به حال آن دسته از هنرمندان كاريكاتوريست نيست كه تمام تلاش‌شان را مي‌كنند تا اثبات كنند هنر كاريكاتور بدون مطبوعات معني ندارد.

   تا آنجا كه شنيده‌ام در آن سوي آب‌ها كه هميشه توسط ما افكار و حركات‌شان نهي مي‌شود مطبوعاتي وجود دارند كه صفحه‌اي در اختيار كاريكاتوريست قرار مي‌دهند به نام صفحه OP-ED. اين صفحه مقابل صفحه سردبير است و كاريكاتوريست صفحه موظف است در آن نظر موافق يا مخالف خود را در مورد مسايلي كه سردبير نوشته با اثر بدون شرحش  بيان كند. اما در كشور ما كاريكاتوري كه در راستاي اهداف گردانندگان يك مطبوعه نباشد چاپ كه نمي‌شود هيچ، تقبيح هم مي‌شود و بر اسم آن كاريكاتوريست خط كشيده مي‌شود. يعني يا آن طور كه ما مي‌خواهيم و فكر مي‌كنيم كار مي‌كني يا اصلا براي ما كار نمي‌كني! آيا هنرمندي كه اين حقارت را تحمل كند و با آن مطبوعات همكاري كند قابل ستايش است؟ و آيا هنرمندان كاريكاتوريستي كه به آزادي هنرشان اعتقاد دارند و به خاطر عزت نفس‌شان و پاي‌بندي به تعهدشان راضي به همكاري با اين‌چنين مطبوعاتي نيستند بايد تكفير شوند؟ آيا در زماني كه رسانه‌هاي مطبوعاتي كشور در اختيار احزاب و قدرت‌طلبان است، هنرمند كاريكاتوريست بايد از كار دست بكشد و گوشه‌ي عزلت بنشيند؟


اثر حسن کریم زاده


   باقي هنرمندان در زماني كه جاي مناسبي براي ارائه آثار خود نيابند از كار دست نمي‌كشند و در مدت زمان‌هاي معيني نمايشگاهي از آثارشان برگزار مي‌كنند و يا در مسابقه‌ها و جشنواره‌ها شركت مي‌كنند تا هم پويايي خود را از دست ندهند و هم خود را با تراز ديگران بسنجند. تا آنجا كه من مي‌دانم اين امر در سراسر دنيا مرسوم است و عيب و ايرادي در آن نيست، پس چرا بايد بر اين هنرمندان انگ جشنواره‌اي بودن و متعهد نبودن زد. اگر متعهد بودن كار كردن براي كساني است كه فرديت هنرمند را با پشيزي مي‌خرند پس چه بهتر كه اين تعهد از آن همان كساني باشد كه سنگ‌اش را به سينه مي‌زنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 17:32  توسط علي هاشمي شهركي  | 


درباره اوديلن ردون نقاش سمبوليست

Redon-The Origin of Vision


    فرانسه كشور انقلاب، نوآوري‌ها و فرار از سنت‌هاست. كشوري كه مهد گروه‌ها و هنرمندان تاريخ‌ساز بوده و شايد به جرات بتوان گفت كه در اواخر سده نوزدهم و اوايل قرن بيستم،  داراي تاثيرگذارترين هنرمندان و شاهد شاخصترين اتفاقات هنري بوده است. امپرسونيسم، اكسپرسونيسم، سمبوليسم، فوويسم، سورئاليسم، فتوريسم و خيلي جنبش‌هاي كوچك و بزرگ هنري ديگر در همان سال‌هاي بين دو سده نوزده و بيست از فرانسه به دنيا معرفي و موجب تحولات عظيمي در عالم هنر شدند. تحولي كه آن سال‌ها در هنر نقاشي روي داد بر هيچ هنرمند و علاقه‌مند هنر پنهان نيست و هنوز جنبش‌هاي هنري نوين را تحت تاثير خود دارد. هنر امروز هم كه در دوران پسامدرن قرار دارد خاستگاه‌اش را در همان جنبش‌هاي اوايل قرن بيستم مي‌جويد. جنبش‌هايي كه از دور هم جمع شدن نويسندگان، شاعران و نقاشان نوآوري به وجود آمد كه با نظرات و آثار راديكال خود تاريخ هنري جديد پايه‌ريزي كردند.
    با كمي دقت مي‌توان ديد كه يكي از مكاتب هنري تاثيرگذار و شكل‌ دهنده ساختار نقاشي امروز، سمبوليسم است. در ميان هنرمندان سرشناس سمبوليست، فردي وجود دارد كه با آن كه از اصلي‌ترين پايه‌گذاران اين مكتب بوده، اما چندان شناخته شده نيست. اين نقاش سمبوليست كسي نيست جز اوديلن ردون Odilon Redon . نقاشي كه حتي در دوران خودش هم ناشناس و منزوي بود و شايد اگر در سال 1884 «ج. ك. هيزمانز» J.K. Huysmans روماني ننوشته بود و شخصيت آن، اشراف‌زاده‌اي نبود كه علاقه زيادي به خريد آثار ليتوگراف ردون داشت، هيچ كس به صرافت وجود چنين هنرمندي نمي‌افتاد. رودن چهل و چهار سالش بود كه فضاي هنري فرانسه  سراغ او رفت. او اعتقاد داشت كه هنرمند هميشه فردي خاص، منزوي و تنها با توانايي ذاتي‌ براي مديريت بر امور پيرامون خود است. طبيعي است كسي كه به انزواي هنرمند اعتقاد دارد چندان به چشم نيايد. با اين حال آثار هنرمندان زيادي از جمله گوگن، روسو، شاگال و ماتيس متاثر از آثار او بود.

 


     ردون سال 1840 در «بردو» فرانسه به دنيا آمد، پدرش معمار بود و دوست داشت پسرش هم راه او را ادامه دهد. در نوجواني ردون تحت آموزش «استنيسلاس گورين» Stanislas Gorin با هنر مكتب رومانتيسيسم آشنا شد، مكتبي كه هم از سنت‌ها و قوانين نئوكلاسيسيم گريزان بود و هم خود منطق و بيان احساسات هنري را ترويج مي‌داد. هنرمند جوان پس از آن به اسرار پدر به پاريس رفت تا در دانشگاه معماري بخواند، اما در امتحان دانشگاه پذيرفته نشد و به بردو بازگشت. با طراحي كردن اوقات خود را مي‌گذراند تا اين‌كه با نوشته‌هاي «ادگار آلن پو»، «فلوبر» و «بودلر» آشنا شد. اين سه نويسنده تاثير به‌سزايي در شكل‌گيري مسير زندگي هنري ردون داشتند و او متاثر از نوشته‌هاي آن‌ها طراحي مي‌كرد.

Redon-Silence 1911


     در سال 1864 ردون باز به پاريس رفت و اين بار تصميم به فراگيري نقاشي در دانشگاه گرفت. اما بعد از مدتي متوجه شد كه برقراري ارتباط با آموزش‌هاي آكادميك و سنت‌هاي رايج آن برايش دشوار است. استادان دانشگاه نظرات راديكال ردون را نسبت به نقاشي تقبيح مي‌كردند و همين برخورد موجب شد تا او دانشگاه را رها كند. بعد از انصراف از دانشگاه به كلاس‌‌هاي «ژرومه» Gérôme رفت و با «رودالف برسدين» Rudolphe Bresdin  كه او هم از مطرودين عالم رسمي هنر بود آشنا شد. برسدين، ردون را با آثار رامبراند و دورر آشنا كرد و به او آموخت كه چگونه مي‌توان با بلندپروازي تخيل، طبيعت را دگرگون كرد و در اثر هنري به خدمت گرفت. ردون دوباره به طراحي روي آورد، اين بار آثارش بيشتر شكل گرافيكي داشت و با زغال سياه كار مي‌كرد. او تحت تاثير ادبيات رومانتيك و خصوصا شعر سعي مي‌كرد تصاويري عجيب و فانتزي ايجاد كند. مدتي به مصورسازي كتاب و كاريكاتور مشغول شد اما آثارش كاملا شخصي، عاري از طنز و بيشتر در خدمت متن بود. در اين دوران ردون با «فانتين لاتور» دوست شد و نتيجه اين دوستي آشنايي با تكنيك ليتوگرافي بود. با فراگيري اين تكنيك او به فكر انتشار مجموعه‌اي از آثارش افتاد و تا سال 1875 انتشار ليتوگراف‌هايش طول كشيد. آثار اين دوره او هم مملو از موجودات و حشرات عجيب و گياهاني با سر انسان بود كه بيشترشان متاثر از نوشته‌هاي آلن پو و «استفان مالارمه» Stéphane Mallarmé بودند.


     ردون به خاطر علاقه زيادش به آثار رامبراند و ديدن كارهاي او از نزديك، در سال 1878 به هلند سفر كرد و آن‌جا از نزديك با هنر فلاندري آشنا شد. او در مورد اين هنرمند شاخص هلندي گفته: «آثار رامبراند هميشه براي من پر از غافل‌گيري‌هاي هنري بوده. گويا او نماد انساني فوق‌العاده‌اي از ابديت لذات هنري ماست. او زندگي منطقي را در پس سايه‌ها پنهان مي‌كند و ايده‌هاي فلاسفه يونان را زير پا مي‌گذارد. به نظر مي‌رسد توسط او خلق تمامي تركيب‌هاي عجيب و اسرارآميز ممكن مي‌شود.»  
تا سن پنجاه سالگي ردون بيشتر آثارش را سياه و سفيد و با تكنيك ليتوگراف و زغال خلق مي‌كرد. اما در در دهه 1890 به شدت مريض شد و در همين دوره ذهن او درگير تناقضات مذهبي و اعتقادي شد. ردون پس از بهبودي، شخصيتي متفاوت و شاداب يافت. با اين تحول روحي آثار او هم متحول شد. ديگر به جاي رنگ مطلق سياه كه براي خلق آثار خود استفاده مي‌كرد، به مدد پاستل و رنگ‌روغن سراغ رنگ‌هاي درخشان رفت. او نقاشي را از سر گرفت و در خلق كارهايش از اسطوره و تصاوير زيباي ايدئاليستيك، گل‌ها، پروانه‌ها و مناظر فانتزي استفاده كرد. در اين دوران همراه پل گوگن گروهي تشكيل دادند و اسم نبي‌ها Nabis يا پيامبران را براي گروه خود برگزيدند. گروهي كه معتقد بودند هيچ لزومي ندارد يك تابلو نقاشي عينا طبيعت را بازنماياند. پس از اين‌كه گوگن گروه را در سال 1891 رها كرد ردون سرپرست آن شد و جلسات اين گروه را در خانه خود برگزار كرد. موريس دنيس Maurice Denis يكي از سرشناس‌ترين هنرمندان و از تئوريسين‌هاي اصلي اين تشكل درباره نقش ردون در گروه گفته: «قبل از تاثيرات سزان كه از طريق گوگن به گروه منتقل مي‌شد، طرز تفكر و ذهنيات ردون بود كه به واسطه مجموعه ليتوگراف‌ها و طرح‌هاي زيباي زغالي‌اش تعيين كننده مسير معنويت‌محور، گروه هنري ما بود.»


     سه سال قبل از مرگ ردون آمريكايي‌ها اين هنرمند تاثيرگذار سمبوليسيت را كشف كرده و در نمايشگاه بين‌المللي هنر مدرن نيويرك آثار او را به ايالات متحده معرفي كردند. اوديلن ردون، ششم ژولاي 1916 در پاريس در حالي كه تابلوي رنگ‌روغن «باكره»‌ي او ناتمام بود، چشم از جهان فرو بست و سال‌ها پس از مرگ‌اش، سمبوليست‌ها او را يكي از باارزش‌ترين‌ها و پيشروهاي جنبش سمبوليسم معرفي كردند.


 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 7:14  توسط علي هاشمي شهركي  | 

هفته گذشته، هفته‌اي پر خبر براي انجمن تصويرگران كتاب كودك بود. اول هفته نمايشگاه تصويرگران افتتاح شد و كتاب سال تصويرگري منتشر شد و در طول هفته نشست‌هاي تخصصي مختلفي در زمينه حرفه تصويرگري برگزار شد و در آخر هفته جلسه مجمع عمومي انجمن برگزار شد كه نتيجه آن انتخاب هيات مديره دو سال آينده انجمن تصويرگران كتاب كودك بود.

شنبه روز خوبي بود

روز شنبه 22 مرداد ماه ساعت پنج عصر خانه‌ي هنرمندان پر از  تصويرگر شده بود. تصويرگراني كهنه‌كار، حرفه‌اي و آماتور، كه همگي براي مراسم افتتاحيه نمايشگاه «تا دوسالانه ششم» تصويرگران کتاب کودک آمده بودند. همه پس از سه سال به اين اميد دور هم جمع شده بودند تا روزي بيايد كه دوسالانه‌اي كه بايد هر دوسال يك بار برگزار شود به سر و ساماني برسد و اين غيبت‌هاي چند سالانه‌اش تمام شود. از طرف ديگر ديدن كتابي را كه قرار است هر سال معرف تلاش‌ها و توان تصويرگران ايران باشد دست بگيرند، ورق بزنند و به انتظار چندين ماهه خود براي ديدن آن خاتمه بدهند. اصلا گردهمايي تصويرگران براي اعتراضي آرام به برگزار نشدن دوسالانه‌شان به بهانه انتشار «کتاب سال تصويرگران» در اين زمان برپا شد و نمايشگاهي هم با 200 تابلو كه منتخبي از آثار منتشر شده در اين كتاب بود برگزار شد، تا توانايي مصوران ايراني كه از طرف برخي دوستان و مسئولان فرهنگي كشور مظلوم واقع شده‌اند، ديده شود.

يكشنبه و  يك كتاب
كتاب 412 صفحه‌اي كه با اسم کتاب سال تصويرگران در هفته گذشته منتشر شد اولين كتابي است كه قرار است نقش «كتابِ اول» تصويرگران ايراني را بازي كند. كتابي كه صفحه، صفحه آن را تصويرگران خريدند تا فضايي براي معرفي آثار خود به ناشران و سفارش دهندگان خود داشته باشند. كتاب‌هاي اين مدلي  در دنيا كاملا جاي خود را باز كرده‌اند و مطرح‌ترين اين ژانر كتاب «شو كيس» Show Case  آمريكايي است، اما شايد در ايران كه اصولا روابط و نه تبليغات شخصي Self Promotion  نقش مهمي در سفارشات كاري دارد تاثير زيادي نداشته باشد. ولي خب تجربه كردن كه عيب نيست! اين كتاب با بيش از هزار اثر از 160 تصويرگر، در قطع رحلي بزرگ چاپ شده و با قيمت دويست هزار ريال به فروش مي‌رسد. اين 160 نفر از بين 290 نفري كه آثارشان را به دبيرخانه فرستاده‌ بودند، توسط هيات انتخاب انجمن تصويرگران كتاب كودك آقايان كريم نصر، محمدرضا دادگر، ‌محمدعلي بني‌اسدي، بهزاد غريب‌پور و ‌محمودرضا بهمن‌پور انتخاب شدند و اين شانس را پيدا كرند تا كارهايشان ديده و شايد هم از طرف ناشري انتخاب شوند.

شبهاي سه گانه 
در طي هفته گذشته سالن بتهوون خانه‌ي هنرمندان، سه شب ميزبان تصويرگران بود و در آن شب‌ها نشست‌هاي تخصصي در زمينه حرفه‌ي تصويرگري برگزار شد. اين نشست‌ها با موضوع‌هاي «حرفه تصويرسازي، نگراني‌هاي تصويرسازي»، «راه‌هاي جهاني شدن و نقد تصويرسازي امروز ايران» و «کودک و نوجوان، مخاطبان ما کيستند» با حضور تصويگران، نويسندگان، ناشران، مسئولان فرهنگي و روان‌پزشكان برگزار شد.

شب اول: آيا تصويرگري يك حرفه است؟
شب يكشنبه، 23 مرداد اولين جلسه از نشست‌هاي تخصصي همايش سه روزه «تا دوسالانه ششم» با موضوع «حرفه تصويرسازي، نگراني‌هاي تصويرسازي» به مديريت مهنوش مشيري و با حضور تصويرگران پيش‌كسوت محمد رضا دادگر، کريم نصر، بهزاد غريب‌پور و محمودرضا بهمن پور، ناشر و مديرعامل انجمن تصويرگران برگزار شد.
در اين جلسه بحث با سخنان بهمن‌پور در بررسي نگراني‌هاي تصويرسازان در اين حرفه از قبيل تاثير منفي شرايط بيروني بر اين هنر، نبود نقد و يك نظام اقتصادي واقعي شروع شد. او نتيجه گيري كرد كه با اين وضعيت و شرايط جامعه تصويرگري ما نمي‌تواند جامعه‌ي حرفه‌اي باشد. هنرمند ما چشم و دلش به سوي نهادهاي دولتي است. تصويرگران يا كارهاي ديگري دارند و در كنار آن‌ها به كار تصويرگري هم مي‌پردازند يا تصويرگري مي‌كنند و در پستوي خانه‌شان مي‌گذارند، با اين وضعيت تصويرگران از حرفه‌اي شدن بدور مي‌مانند.
در ادامه محمدرضا دادگر بحث ديگري را مطرح كرد، او به آسيب‌شناسي مديريت هنري پرداخت و گفت بحث مديريت هنري در كشور ما خيلي سابقه‌ي طولاني ندارد. تصويرگري كتاب كودك و نوجوان در دل كارگرافيك است و گرافيك خاصيت‌اش داشتن سفارش دهنده است و اين‌جاست كه نظارت مدير هنري ارزش پيدا مي‌كند. يك مدير هنري در كنار تصويرگر است و از سفارش دهنده يا ناشر با تصويرگر همزبان تر است. بنابراين يكي از نگراني‌ها مي‌تواند همين باشد كه اغلب انتشاراتي‌هاي كتاب كودك و نوجوان از مديران هنري استفاده نمي‌كنند.
بهزاد غريب‌پور در ادامه بحث دادگر توضيح داد كه مدير هنري بايد جايگاه‌اش مشخص باشد. او بايد واسطه‌اي بين نويسنده و تصويرگر باشد و بايد آگاهي جامع‌اي در اين دو حيطه داشته و اين ارتباط را مديريت كند. وجود يك مدير هنري به اين شكل الزامي است. مدير هنري اصلا نبايد جهت 100 درصدي به كار بدهد. بلكه موجب رشد نگاه و فكر تصويرگر در كار شود و در نهايت فضايي ايجاد كند كه باعث رشد آن مجموعه شود.
اما كريم نصر با صراحت اعلام كرد كه : به نظر من تصويرگري حرفه نيست. او توضيح داد كه سه دسته عوامل در عدم تحقق حرفه شدن امروز تصويرگري دخيل هستند و در راس اين‌ عوامل تصويرگران هستند. بعد ناشران و بعد برنامه‌ريزان. او گفت ما دو دسته تصويرگر داريم كه يك دسته آناني كه پايبند هيچ اصولي نيستند و بيشترين سلطه را در بازار نشر دارند كساني كه مي‌گويند هر چه ديگران مي‌گيرند ما 10 درصد پايين‌تر مي‌گيريم. اين‌ها رقابتي ناسالم را ايجاد مي‌كنند كه تصويرگري را از حرفه‌اي شدن دور مي‌كند. دسته‌ي دوم كساني هستند كه نمي‌دانند دوران كودكي تمام شده و وارد بازار كاري شده‌اند كه بخش عمده آن را اقتصاد تعيين مي‌كند. اين دسته از تصويرگران ما با ناشر قرارداد نمي‌ببندند و تفاوت كار فرهنگي را با صنعت فرهنگي نمي‌دانند. وقتي تصويرگر در مورد حق‌الزحمه خود صحبت نمي‌كند از او سوءاستفاده مي‌شود و بنابراين خود تصويرگران در حرفه‌اي نشدن تصويرگري مقصرند. در آخر نصر هشدار داد كه اگر بخواهيم تصويرگري حرفه‌اي شود بايد از نظر اقتصادي وضعيتش مشخص شود.
نظر غريب‌پور در اين مورد متفاوت بود، او گفت: من معتقدم تصويرگري حرفه است ولي تصويرگران ما حرفه‌اي نيستند. مشابه‌سازي‌ در كارهاي تصويرگران ما زياد است و از رو دست استاد كار كردن رايج شده. در حالي كه وضعيت يك تصويرگر ضامن پيشرفت تصويرگر بعدي نيست. اين برمي‌گردد به عدم شناخت از نوع مخاطب خود. آسيب آنجاست كه برخي تصويرگرهاي ما مدافع ناشر هستند يعني نگاه حرفه‌اي به كار خودشان ندارند. تصويرگران بايد با نگاهي هنرمندانه كار كنند تا اين حرفه را به جايي ببرند كه جامعه به آن نياز دارد. تصويرگري حرفه‌اي است كه هم جايزه مي‌آورد هم اعتبار، ولي تصويرگر ما حرفه‌اي به آن نگاه نمي‌كنند. بايد نوع نگاه به تصويرگري مدون بشود.

شب دوم: آن طرف آب
«راه هاي جهاني شدن و تصوير سازي» و «نقد تصوير سازي»، عناوين بحث دومين نشست تخصصي تصويرگري بود كه شب دوشنبه 24 مرداد برگزار شد. مهمانان اين جلسه، لي‌لي حائري يزدي (مسئول روابط بين‌الملل كانون پرورش فكري)، فرشيد مثقالي (تصويرگر) و رضا هاشمي‌نژاد (مدير نشر افق) بودند.
مهنوش مشيري، مجري اين نشست، بحث را با مقدمه‌اي در باب جهاني شدن آغاز كرد و در ادامه لي‌لي حائري، به فعاليت هاي كانون براي گسترش مرزهاي تصويرگري ايراني اشاره كرد. او گفت معرفي كتاب‌هاي مناسب كودك و نوجوان به حوزه نشر بين‌الملل، معرفي ناشران، نويسندگان و تصويرگران فعال در حوزه كودك و نوجوان و آثارشان به ناشران خارجي و مراكز فرهنگي، برگزاري نمايشگاه‌ها و ورك شاپ‌ها برخي از فعاليت‌هاي دفتر روابط بين‌الملل كانون براي گسترش حوزه فعاليت و معرفي تصويرگران كتاب كودك بوده است.
فرشيد مثقالي در زمينه جهاني شدن گفت غرب جوامع مصرفي دارد. مردم به مصرف همه ‌چيز از ضروريات روزمره تا موارد فرهنگي معتادند. بنابراين در آن‌جا جرياني برقرار است كه به طور دايم توليدات تازه مي‌طلبد و محصولات تازه مي‌خواهد. به صورت تئوري ما مي‌توانيم به آن‌ها به صورت مصرف‌كننده محصولات فرهنگي خودمان نگاه كنيم، ولي در عمل اين محصولات بايد به نوعي از مقررات توليدي و سطح كيفي محتوايي بالايي برخوردار باشند تا آن‌ها طالب آن باشند و ما در مجموع هنوز به اين سطح بالاي كيفي نرسيده‌ايم. ممكن است در يك بخش قوي‌تر و در يك بخش ضعيف‌تر باشيم ولي مجموعاً يك محصول كامل نداريم. بنابراين اكنون به لب مطلبي كه مورد نظرم است مي‌رسيم. پختگي و كامل شدن محصولات ما بايستي در وهله‌ي اول در بوته‌ي آزمايش بازار داخلي كامل شود تا قابليت جهاني شدن را پيدا كند. بازار داخلي ما كه خود يكي از بزرگ‌ترين بازارهاي محصولات فرهنگي كودكان است، بهترين مكاني است كه ما بايد و مي‌توانيم كه از آن شروع كنيم. بازار كودكان ايران، بازاري است بزرگ و بخشند و بسيار بخشنده به دليل نياز تقريباً هر آشغالي را مي‌پذيرد و مي‌خرد. از اشتباهات مي‌گذرد و سرمايه‌ي لازم براي رشد ناشران ما را فراهم مي‌كند.
رضا هاشمي‌نژاد،‌ با تاييد سخنان مثقالي، گفت پس از سال ها فعاليت در حوزه‌ي نشر و حضور در چندين نمايشگاه و جشنواره كتاب دقيقا به اين نتيجه رسيده‌ام كه بايد كتاب به صورت كامل به ناشران خارجي ارايه شود. چرا كه تنها در اين صورت است كه سرمايه‌گذاري آن‌ها توجيه اقتصادي پيدا مي كند. بارها شاهد اين بوده‌ام كه تصويرگران مجموعه‌اي از آثار بسيار درخشان خود را به ناشري خارجي ارايه مي‌دهند و او در پاسخ فقط مي‌گويد كارها بسيار عالي است ولي فعلا كاربردي براي آن وجود ندارد.
بحث نقد تصوير سازي هم با سخنان لي‌لي حائري يزدي آغاز شد. مهمترين نكته‌اي كه او در اين بحث به آن اشاره كرد لزوم حضور مديريت نظام‌مند، متمركز و هدفمند بود. او گفت يك مديريت هدفمند بايد وجود داشته باشد تا به وضعيت كنوني سر و سامان بخشد. اين مديريت بايد بتواند براي تصويرگران راهنما باشد و ناشر داخلي مناسب با استيل تصويرگر به وي معرفي مند و زمينه همكاري آن دو را فراهم آورد. اين مديريت مي تواند در مواردي كه حقوق تصويرگران مورد تهديد قرار مي گيرد، از آنها حمايت كند. او در ادامه سخنان خود به لزوم همسو شدن همه مراكزي كه در زمينه تصويرگري كتاب كودك فعاليت مي‌كنند اشاره كرد تا بتوانند با قدرت بيشتري مطالبات خود را مطرح كرده و براي به دست آوردن آن تلاش كنند.
فرشيد مثقالي سخنانش را به بررسي فعاليت دانشگاه‌ها و مدارس هنري، تصويرگران و نشر، آغاز كرد. او گفت در مدارس ما، شاگردان براي يك فضاي تجريدي كه معلوم نيست كجاست تربيت مي شوند. در هنر تصويرگري، مثل اين است كه اين شاگردان فقط براي مسابقه‌ها و يا بالاترين سطح بازار جهاني بايد تربيت مي‌شوند آموزش بر مبناي توانايي‌هاي فردي نيست بلكه يك مدل تخيلي از گرافيست و مصور هست كه اين‌ها براي تطبيق با آن مدل آموزش مي‌بينند. ماحصل اين مدرسه‌ها، مصوراني هستند كه وقتي وارد بازار كار مي‌شوند به دو قطب مختلف جذب مي‌شوند. يا طراحاني كه گرايش جهاني شدن در بالاترين سطح را دارند كه بيشتر با بيان شخصي و بسيار خاص سروكار دارند. و يا طراحاني كه جذب بازار عمومي نشر شده و با صاحب‌كاران تند، زود و سريع و ارزان سروكار پيدا مي‌كنند كه اصطلاحاً‌ آن‌ها را بازاري مي‌ناميم. تصويرسازي ما دچار يك حالت انجماد در بيان حس‌ها است. تقريباً تمام آثار تصويرگري امروز يك حالت مجسمه گونه دارد حركت ندارد. حس‌ها در آن ديده نمي‌شوند. نه خشمي، نه خوشحال و نه ترسي. اگر هم هست زندگي ندارد، و منجمند است. اين در مورد آثار تصويرگري بسيار هنرمندانه و تجريدي ممكن است امتيازي هم محسوب شود ولي در درصد بالايي از تصاوير يك نقيصه محسوب مي شود.
او در بحث نشر هم با اشاره به اينكه نشر ما نيز مثل هنر گرافيك و مثل مدارس ما در مراحل ابتدايي و در حال فرم گرفتن است، ‌گفت با اين كه سال‌هاي سال است كه كتاب چاپ مي‌شود و هر روز هم به تعداد ناشران و كتاب‌ها اضافه شده است ولي ساختار اغلب موسسات نشر ساختاري ابتدايي است نه يك سازمان متفكر. اگر هم هست آدم‌هاي درست خود را ندارد. نشر علاوه بر سازمان پژوهش و توليد متون و مواد، بايستي سازمان گرافيك داشته باشد. بخش گرافيك بخشي است كه به متون لباس و شكل مي‌دهد بسته بندي مي‌كند و براي چاپ آماده مي‌كند.
رضا هاشمي‌نژاد هم با تاييد خام بودن نشر ما گفت ما بزرگترين سازمان نشر خاورميانه را داشتيم كه آن را با دست خود نابود كرديم و بايد تاوان آن را هم بدهيم. شك نداريم كه در رقابت بازار جهاني، ‌حتما تصويرگران ما مي‌توانند حضور داشته و رقابت كنند به شرط اينكه آداب كار را رعايت كنيم و هر بخش كار را فرد متخصص و با صلاحيت به عهده بگيرد و تصويرگر خود به دنبال بازاريابي نرود. او در جمع بندي سخنانش گفت توصيه من اين است كه انجمن تصويرگران كتاب كودك، انجام چند كار را در اولويت قرار دهد. اولا روابط ناشر و تصويرگر را شكل دهد. ثانيا، مدلي از قرار داد را براي تصويرگران آماده كند تا با استفاده از آن كليه حقوق تصويرگران محفوظ بماند و ثالثا اينكه نقش مدير هنري را براي تصويرگران روشن كرده و آن‌ها را ملزم كنند اين نقش در فرايند چاپ كتاب بپذيرند.

شب سوم: به دنبال كودك درون
«كودك و نوجوان، مخاطبان ما كيستند»، ‌عنوان جلسه سوم از نشست‌هاي تخصصي تصويرگري انجمن تصويرگران بود كه شب سه شنبه 25 مرداد در خانه‌ي هنرمندان ايران بر پا شد. در اين جلسه،‌ دكتر آذرميدخت مفيدي (روانپزشك و روانكاو)، مهدي حجواني (نويسنده، منتقد و مترجم) و فريده شهبازي (گرافيست و تصويرگر) به بحث و گفت و گو درباره اين موضوع نشستند.
مهنوش مشيري، به روال دو نشست پيشين، ‌جلسه را با مقدمه‌اي در باب موضوع آغاز كرد. او گفت همان گونه كه بسياري از سنن،‌ تاريخ خلقت را به چهار دوره طلا، نقره، ‌مفرغ و آهن تقسيم كرده‌اند، همان گونه كه سال در گردش فصول از بهار و تابستان و پاييز و زمستان مي‌گذرد و همان گونه كه روز از بامداد و ظهر و عصر و شام تشكيل شده است، همان گونه است كودكي،‌ بلوغ، جواني و پيري در زندگي ما. مخاطبان ما كيستند؟ كودكان در بامداد بهاري عصر طلايي زندگي يا بعد از حادثه بلوغشان؟
فريده شهبازي در جواب به اين سوال گفت ما تصوير گران اغلب هنگام كار، فراموش مي كنيم آثارمان را براي ارايه به چه كساني آماده مي كنيم و معمولا خود را در معرض ارزيابي بزرگسالان قرار مي دهيم. كودك و نوجوان، ‌طيف بسيار وسيعي از مخاطبان‌اند و تصويرگر ‌حتما بايد مخاطب آثار خود و طبقه‌بندي سني آن‌ها را بشناسد.
آذرميدخت مفيدي هم در اين زمينه گفت در كار براي كودكان نويسنده و تصويرگر بايد اول پاسخ پرسش‌هايي را براي خود روشن كند. اول اينكه، مي‌خواهد خود را بيان كند يا كودكان را و دوم اينكه مخاطب كارش چه كودك و نوجواني است؟ حتي با توجه به شرايط سني مشترك، ساختار شخصيتي همه كودكان يكسان نيست.
مهدي حجواني، با تاييد اهميت مخاطب‌شناسي، موضوع جلسه را به چالش كشيد. او گفت رويكرد به ادبيات، به طور كلي، سه دوره را پشت سر گذاشته است. اول رويكرد به مولف و تصويرگر اصل بود. دوره دوم متن اهميت پيدا كرد و در دوره سوم، مخاطب محوري مورد توجه قرار گرفت. اين رويكرد سوم گاهي اوقات سبب مي شود كه هنرمند دچار فرافكني شده و‌ضعف‌هاي هنري خود را به گردن مخاطبان و گم بودن آن‌ها بيندازد. به عبارت ديگر اگر نويسنده و تصويرگر صادقانه فكر كند كه اولين مخاطب اثر خود، خود است ديگر نبايد نگران مخاطب باشد. اثر خوب،‌ نه تنها مخاطب خود را پيدا مي كند بلكه به عكس حتي مخاطب مي‌گردد و آن را مي يابد. و ادامه پرسيد:« آيا با توجه افراطي به مخاطب،‌ راه خلاقيت هنري را سد نمي كند؟»
فريده شهبازي در پاسخ گفت وقت يا