
حالم اصلا خوب نبود و اگر فرشته ای که جان شیرین را می مکد و تن را می گذارد تا کرم ها ضیافت برپا کنند، می آمد به طرفه العینی تقدیم می کردم. قرار بر آن شد تا به خانه اکنون مخملی نام گرفته و سابق بر این هنرمندان بود برویم تا بلکه آرامش بیاید بر تن. رسیدیم و میریمیران گفت " زندگی بتمرگ" پوستر بود و فیلم یا شاید ویدئو آرت با صداهای عجیب که می خواست بترساند تو مخاطب را. تصاویر چیز زیادی نداشت همان پوستر بود که حرکت می کرد و گاهی مردمی که راه می رفتند اما صداها ترس و رعب می آفرید و می آنداخت به جانت.
دو بار چرخیدم زمین را نگاه کردم یک پلات از خاک و یک پلات از آسمانی که به سیاهی می رفت. کارها خوب نبود وصدای فیلم مغز را شیار می داد. فیلم را دیدیم و مدام می گفت که نگرد دنبال چیزی که قبرستان آخرین ایستگاه تو است. نمی دانم احساس کردم اگر این مرگی است که من راغب به سپردن خود به آن بودم که هی... دل خوش سیری چند.
نفهمیدم که هدف این گروه جوان برای انتخاب این موضوع (مرگ) برای نمایشگاه شان چه بود. دست گذاشتن بر چیزی که به گمان خودشان " اِندِ خفن" است، خط قرمز است، روشن فکری است یا فقط چیز غریبی که برای خودشان بیش از هر چیز ترسناک است. ترس این جوانان عزیز از مرگ به حدی بود که مدام اصرار داشتند مخاطب را هم با آن آشنا کنند یا بهتر بگویم هشدار بدهند و بترسانند. که خب نتیجه هم بد نبود من را یاد تونل وحشت های شهربازی دوران کودکی انداخت.

باور کنید خودم هم تعجب کردم، می دونستم که تهمینه درباره ی من نوشته و امین گفته بود می خواهد یک پوستر از من کار کنه.... اما اینکه هر دو تا با هم و توی یک روز برن روی وب برام خیلی عجیب بود!
می دونم که الان می گین، یارو چه از خود راضی و چه حالی با خودش می کنه...
خوب عیبی نداره بگین.....
اونایی که دوست دارن می تونن برن و این دوتا پست این دوتا دوست من رو بخونن
به این دوتا آدرس برن:
وبلاگ تهمینه حدادی
http://www.khormaloo2.blogfa.com/post-54.aspx
وبلاگ امین علی نیا
http://dda.blogfa.com/post-3.aspx
راستی از هر دوتا دوست خوبم تا یادم نرفته تشکر می کنم... دمتون گرم.









گرم است گرم است. نرم است... داغ است و داغ است. آویزانم از آسمانی که که انتهایش پیدا نیست... آن پایین کولی می رقصد و من با قطره های عرق پیشانی ام سعی دارم تا سرش را نشانه بگیرم. گرم است و داغ است تن کولی... و عرق می ریزم، اما او می گریزد و تیر به هدف نمی خورد... آویزانم و عرق از پا به سرم می ریزد. تنم خیس است و کولی می تابد... می چرخد و می چرخد... گل های نارنجی... در آبی آسمان من پرواز می کنند... من در گل ها آویزانم و عرق می ریزد. از پیشانی ام می چکد و خاک را خیس می کند، و کولی در گِل های زیر پایش می چرخد.

من امشب شکستم... من امشب شکستم... من امشب رفتم... من امشب رها شدم و له شدم و رفتم و شکستم... من امشب من بودم من، من بودم. من امشب بودم اما شکستم... من امشب... کوتاه بود، خوب بود، رنگ بود، رهایی بود، دوست بود... من، من بودم... بودم، له بودم، بودم. من شکستم و خوب بود و دوست بود و رنگی بود و رها بود و بود... من امشب من بودم... من خوب بودم و شکستن امشب لذت داشت.


